تبليغاتX
اثر نو - زمستان است ...

اثر نو

هنر ــ دنیای پیش رو

زمستان است ...

                                                                      

خب سلام . شاید بیشتر از این چیزی برای عرضه دوستانه نداشته باشم که بگویم . بیشتر از یکماه است که دولت خدمت گذار گاز را قطع کرده و با زیرنویس تلویزیونی  به قطع برق هم تهدید شدیم ... گو اینکه غرب استان از بی آبی هم رنج می کشد . یاد ایران فیلمهای حاتمی و احساسات نابش بخیر

بکجا رسید کشور گل و بلبل؟از دولت خدمت گذار و قول الکی احمدی نژاد در مورد رفاه بگذریم ولی در عوض سرما داریم، تعطیلی داریم ، زندگی راکد داریم ، معتاد داریم . فقر و فحشا را باهم داریم . چند وقت پیش در یکی از نقاط اصلی شهر چکمه دختری را مامورها پاره کرده و بنده خدار ا با دمپایی فرستادند منزل . آدم چقدر از دیدن مامورها می ترسد . اگر بفکر ناموس هم نباشیم ، حقیقتا خود ما مرد ها هم امنیت نداریم .

مهم نیست که حدود 2ماه است که عده یی را بخاطر بهایی بودن زندانی کردند . آزادی دین، عقیده، قلم، زبان .... نه نه بنظر نمی رسد دیگر چیزی مه باشد .

اینروزهای سرد زیر کرسی .... البته هنوز هم از سینما خبری هست . زدم تو رگ 300  . دیدن تصاویر سیاه و وحشتناک ایران برایم اصلا عجیب نبود . تنها تاسفم این بود که چرا سیاهی را به آن زمان کشانده . قضیه اینجاست....زمان حال.

فیلمهای دیگری هم  چند باره دیده ام : تلائلو، راننده تاکسی ، مجموعه یی از چاپلین خصوصا موسیو وردو . اما از همه غافل کننده ترین قسمت این ماه خواندن نامه یی از غلامحسین ساعدی به همسرش بود . ساعدی را بخاطر واهمه های بی نام و نشانش دوست دارم و بعد عزاداران بیل . رئالیسم جادویی ساعدی را هم از مارکز بیشتر دوست دارم و شاید به خیلی ها خوش نیاید ، اما من کاملا با این نظر که مارکز سبک را از ساعدی وامدار است موافقم . نامه را از سایت دیباچه وام گرفته ام که همینجا کمال تشکر و امتنان را دارم

 

 

 يادداشتهاي غربت                                                                                      

غلامحسين ساعدي

   الان نزديک دو سال است که در اينجا آواره ام و هر چند روز را در خانه يکي از دوستانم به سر ميبرم. احساس ميکنم که از ريشه کنده شده ام. هيچ چيز را واقعي نمي بينم. تمام ساختمانهای پاريس را عين دکور تئاتر ميبينم. خيال ميکنم که داخل کارت پستال زندگي ميکنم. از دو چيز ميترسم: يکي خوابيدن و ديگري از بيدار شدن. سعي ميکنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديک صبح بخوابم. در فاصله چند ساعت خواب، مدام کابوسهاي رنگي ميبينم. مدام به فکر وطنم هستم. مواقع تنهايي، نام کوچه پسکوچه هاي شهرهاي ايران را با صداي بلند تکرار ميکنم که فراموش نکرده باشم. حس مالکيت را بهطور کامل از دست دادهام، نه جلوي مغازهاي ميايستم، نه خريد ميکنم، پشت و رو شدهام. در عرض اين مدت يک بار خواب پاريس را نديدهام. تمام وقت خواب وطنم را ميبينم. چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهي شده برگردم به داخل کشور. حتي اگر به قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شدهاند. همه چيز را نفي ميکنم. از روي لج حاضر نشد زبان فرانسه ياد بگيرم و اين حالت را يک نوع مکانيسم دفاعي ميدانم. حالت آدمي که بيقرار است و هر لحظه ممکن است به خانهاش برگردد. بودن در خارج بدترين شکنجهها است. هيچ چيزش متعلق به من نيست و من هم متعلق به آنها نيستم. و اين چنين زندگي کردن براي من بدتر از سالهايي بود که در سلول انفرادي زندان به سر ميبردم.
در تبعيد، تنها نوشتن باعث شده من دست به خودکشي نزنم. از روز اول مشغول شدم. تا امروز چهار سناريو براي فيلم نوشتهام که يکي از آنها در اول ماه مارس آينده فيلم برداري خواهد شد. اين سناريو کاملاً در مورد مهاجرت و دربهدري است و يکي از سناريوها جنبة«آله گوريکال»  (تمثيلگونه) دارد به نام مولوس کورپوس. در ضمن، دست به کار يک نشرية سه ماهه شدهام به نام الفبا که تا امروز سه شمارة آن منتشر شده و هدف از آن زنده نگه داشتن هنر و فرهنگ ايرانی است.
بله، مشکلات زبان به شدت مرا فلج کرده است. حس ميکنم چه ضرورتي دارد که در اين سن و سال زبان ديگري ياد بگيرم. کنده شدن از ميهن در کار ادبي من دو نوع تأثير گذاشته است: اول اينکه به شدت به زبان فارسي ميانديشم و سعي ميکنم نوشتههايم تمام ظرايف زبان فارسي را داشته باشد. دوم اينکه جنبه تمثيلي بيشتري پيدا کرده است و اما زندگي زندگي در تبعيد، يعنی زندگي در جهنم. بسيار بداخلاق شدهام. براي خودم غيرقابل تحمل شده ام و نميدانم که ديگران چگونه مرا تحمل ميکنند.
  دوري از وطن و بيخانماني تا حدود زيادي کارهاي اخيرم را تيزتر کرده است. من نويسندة متوسطي هستم و هيچوقت کار خوب ننوشتهام. ممکن است بعضيها با من همعقيده نباشند. ولي مدام، هر شب و روز، صدها سوژه ناب مغز مرا پر ميکند. فعلاً شبيه چاه آرتزينی هستم که هنوز به منبع اصلي نرسيده، اميدوارم چنين شود و يک مرتبه موادی بيرون بريزد.

 

به نقل از کتاب: پژوهشگران معاصر ايران – هوشنگ اتحاد – نشر فرهنگ معاصر
حروفچين: فريبا حاج دايی


نسخه قابل چاپ
شناسه : PA1857
تاريخ ارسال : سه شنبه 25 دی 1386

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت   توسط شکراله ذبیحی  |