آخر زمستان
اتاق من پر است از برگه های پراکنده . مخلوط درهمی از افکار ، طرح ها و نیازهای روحی و کاری که هر روز مینوسم و خود بخود تلنبار می شوند و در پس گردگیری پایان سال چنان خودنمایی می کنند که گاهی متعجب می شوم این افکار از من سرچشمه گرفته اند . چند برگه ای ازهایکو سرایان ژاپنی پیدا کردم که حال و هوای خاصی بدنبال داشت . البته شاید برای خواننده احتمالی این سطور کمی حزن انگیز باشد اما تصاویر و رویاپرداز شاعر بیشتر دلم را برده است . بعضی هاشان هم شاعرشان ناشناس باقی مانده اند و پس هر بار خواندن این حرف گوستاو فلوبر تازه می شود :
هنرمند باید جوری زندگی کند که آیندگان فکر کنند ، او هرگز نزیسته است
نمی توانم به سویت گام بردارم
حتا در رویاهایم
چراکه در سینه ام
آسمان ها تیره اند
و ذهنم ابر آلود ناشناس
به شور گذشته که باز می نگرم
خود را کوری می بینم
که از تاریکی هراسی ندارد یوسانو آکی کو
1878 _ 1942
عشق ما بی پایان
و شب هامان اندک اند
چه بی رحمانه است صدای فاخته
در صبح دم ناشناس
هیچ یک سخنی نگفتند
نه میهمان و نه میزبان و
نه گلهای داوودی ناشناس
