تبليغاتX
اثر نو

اثر نو

هنر ــ دنیای پیش رو

" اونها چطور می تونن بدون من زندگی کنن ـــ موشت : روبر برسون "

 

 

 برسون برای آنهایی که از سینما چیزی نمیدانند بسیار صقیل و کسل کننده است . واقعیت ایکه برسون خیلی سخت درک می شود اگر انگاره های ما از هنری مانند سینما چیزی جز همین فیلمهای سردستی باشد .

برسون اصلا  اهمیتی نمیدهد که مخاطب چیزی را که دیده درک خواهد کرد یانه . بنظر او خاصیت سینما توگراف داستان، شعر، نقاشی، عکاسی، موسیقی و علی الخصوص تئاتر نیست . سینما هنری با قابلیتهای کاملا مستقلی است که چون درک نشده بی رویه هنرهای دیگر هم بطور نامشروع خود را در آن دخیل ـــ  می دانند . نهایت کاری که برسون در سینمایش نشان دهنده آن است:  استفاده از میزانسنی دقیق مبنی بر جاگیری بازیگر ( برسون به عنصری بنام بازیگر اعتقاد ندارد . بازیگر را محصول تئاتر می داند و در سینما از بازیگر بعنوان مدل نام می برد و اصلا آدمهای برسون بازیگر نیستند و مانند مدل یا مانکن رفتار می کنند) میزانسن دوربین که مبتنی بر حرکتهای کاملا حساب شده است و همینطور چند تا دیزالو پیش برنده همه شاخصه های تکنیکی برسون است .  مفاهیم ایمان ، رستگاری، آزادی، سرنوشت و امثال این مقولاتیست که دستمایه های برسون را تشکیل می دهد .

                                                                            

                                                                   

 

 

بشخصه موشت را به ناگهان بالتازار ترجیح می دهم .  البته  بینامتنیتی که میان شخصیت موشت و شخصیت بالتازار که در مورد خری است بسیار خیره کننده است . اما بقول اینگمار برگمان کلا من هم از فیلمهایی در مورد حیوانات بیزارم . بالتازار با صحنه یی آغاز می شود که بچه ها او را غسل تعمید می دهند و این سرآغاز زندگی مشقت بار و رنج آور بالتازار تا لحظه مرگ و تعالی و رستگاریست . برسون حتا پا را فراتر گذاشته و از این حیوان که شاید در سمبل های مسیحی از خر بعنوان نماد حضرت عیسی ذکر شده بالتازار را بعنوان قدیس معرفی می کند و اتفاقا من بیننده حقیقتا آنرا درک کرده و تائید میکنم .

داستان موشت نیز به همین منوال است . فرشته یی که حضورش درک نمی شود و وقتی میبیند آدمها از لطفش سو استفاده می کنند آنها را رها می کند و خود را در رودخانه غرق می سازد .

زیبا ترین قسمت موشت پایانبندی خارق العاده آن است . موشت از سربالایی سه بار خود را برای خلاص شدن از بند جسم پرت می کند و در سومین بار سقوط کرده و ..... تمام .  این اقدام پیش رفتن بسوی سرنوشت در همین سکانس اختتامیه آنقدر گیراست که  ذهنم موقع دیدن قفل کرده بود و بشدت تشویقش کردم .      

                                                                         

 یادداشت هایی در مورد برسون :

 

روبر برسون متولد بيست و پنجم سپتامبر ۱۹۰۱ يا ۱۹۰۷ در برومون -لاموت کوههاي منطقه ء اوورژن فرانسه بود. از كودكي و نوجواني اين نابغه ي منزوي و تودار سينماي فرانسه اطلاعات اندكي در دست است . پس از پايان تحصيلات دبيرستاني به نقاشي روي آورد. در زمينه ي زبان يوناني ، لاتين ، و فلسفه به مدارج عالي دست يافت . در ۱۹ سالگي ازدواج كرد . در ۱۹۳۳ براي " زماني نوازنده " ديالوگ نوشت و به هنر سينما روي آورد . سال بعد (۱۹۳۴) كمدي ميان مدت "ماجراهاي عمومي " Les Affaires Publiques را ساخت كه تمام كپي هاي آن نابود شده است . سپس در نگارش چندين فيلم نامه همكاري كرد ، از آن ميان " هواي پاك " رنه كلر (۱۹۳۹) بود . در جنگ جهاني دوم بيش از يكسال را در زندان نيروهاي آلماني به سر برد و بعدها از اين تجربه در كارگرداني "يك محكوم به مرگ گريخته است" ("باد هرجا بخواهد مي وزد") استفاده كرد .

برسون ترجيح مي داد كه آثار اوليه اش را ناديده بگيرد و شروع كارنامه ي سينمايي اش را
"فرشتگان گناه " (۱۹۴۳)
مي دانستكه
نخستين فيلم بلند داستاني اش بود . اين فيلم جزو معدود آثار برسون است که در آن از بازيگران حرفه اي ، ديالوگ هاي استيليزه و تصنعي ، و موسيقي متن مخصوص فيلم استفاده کرد . عناصري که در کارهاي بعديش بشدت از کاربرد آنها پرهيز نمود . فيلم داستان عشق يک راهبه و ايثار او در راه اعاده ء حيثيت يک زن درمانده است که علاقه ء فيلمساز به روايت داستان از طريق يک مجموعه صحنه هاي کوتاه در عين وفاداري و علاقه به بيان جزئيات نهفته در توانائيها و اعتقادات بشري ، را مي نمايد .


«بانوان جنگل بولوني» (
۱۹۴۵) دومين فيلم بلند برسون بود. در اين فيلم هلن سرخورده و عصباني از جفاي معشوق سعي در انتقام گيري از ژان به کمک يک رقاصه ء کاباره به نام آگنس را دارد ... اين فيلم برسون با فيلمهاي ديگر او تفاوتهاي بسيار دارد ، فقدان ايده آل ها و سمبوليسم به گونه اي مذهبي برسون در اين فيلم از تاثير و قدرت آن نسبت به ساير فيلم هاي وي مي کاهد .

«خاطرات  کشيش روستا » در سال ۱۹۵۰ ساخته شد . کشيش جواني وارد دهکده اي مي شود ... عدم پذيرش او از جانب اهالي تنهايي او را باعث مي شود ، از ناراحتي  گوارشي رنج مي برد ، گويا موقعيت او ايمانش را در بوته ء آزمايش قرارداده است ... در اين برداشت تراژيک از رمان برنانوز ، برسون پيروزي ايمان بر رنج و محدوديتهاي بشري را به نمايش مي گذارد . تماشاگر با مرور يادداشتهاي روزانه ء کشيش جوان ، بجاي او با دنياي پيرامونش مواجه مي شود و ياس ، حرمان ، بي عدالتي ، و ... را لمس مي نمايد .

« يك محكوم به مرگ گريخته (باد هرجا بخواهد مي وزد) » در ۱۹۵۶ ساخته شد و نخل طلاي کان را براي برسون به ارمغان آورد . فونتن يک عنصر نهضت مقاومت فرانسه است که اسير شده و به زندان آلمانها اعزام مي شود . او قصد دارد بهر قيمتي شده از زندان بگريزد . پس از مدتها تدارک و درست در زمان آمادگي او براي رهايي ، براي محاکمه به دادگاه نظامي برده مي شود ... فونتن به جرم خرابکاري محکوم به مرگ مي شود ... فردا صبح او تيرباران خواهد شد ... شايد به جرات بتوان اين فيلم را بهترين اثر برسون دانست . او در اين فيلم ايمان فونتن به رهايي ، تفکرات ، و پيروزي اراده ء او را به وضوح به تصوير کشيده است . فيلم بر اساس داستان واقعي اسارت و فرار گروهبان آندره دويگني فرانسوي ساخته شده که درست چند ساعت پيش از اعدام از زندان آلمانها گريخت .

سه سال بعد يعني در
۱۹۵۹ برسون «جيب بر» را ساخت . مرد جواني در يک مسابقه ء اسب دواني بر اساس اجباري دروني و نه اقتصادي دست به سرقت از کيف خانمي مي زند ، دستگير مي شود و بدليل فقدان مدرک آزاد مي گردد . بر اساس قواعد اخلاقي سرقت را زشت مي يابد ولي مشاهده ء آزادي برخي اقشار مرفه اجتماع در سرقت با ظاهر قانوني او را مايوس مي سازد . به مادر و دوستان اندکش پشت کرده و به اعتياد غيرقابل کنترلش مي پردازد : جيب بري ! در اين فيلم برسون با شکلي امروزي به «جنايت و مکافات» داستايوسکي مي پردازد ، اين بار راسکولنيکوف اين دو با دو مضمون مواجه است : شرايط اجتماعي فراهم آورنده ء جرم و ... ميل دروني فردي براي ارتکاب آن .

«محاکمه ء ژاندارک» نمونه اي منحصر به فرد از سبک برسون در تصوير کردن داستان هاست ، نحوه ء روايت داستان ژاندارک و مقايسه ء آن با «مصايب ژاندارک» ۱۹۲۴ کارل تئودور دراير فاصله ء عظيم تکنيک سينمايي برسون در روايت تصويري را به نمايش مي گذارد . ژان در فيلم برسون نه به عنوان يک قديسه يا يک شهيد که به عنوان انساني ساده و بي گناه که قرباني مي شود تصوير گرديده است . درست مثل بقيه ء آثار ديگرش ، برسون مي کوشد تا از پوسته ء موضوع عبور کرده و عمق و روح آنرا نمايش دهد .

«ناگهان بالتازار» (۱۹۶۶)
داستان زندگي خر يست به نام بالتازار ، و انسانهايي که او با ايشان برخورد مي کند . او ابتدا وسيله ايست براي بازي بچه ها و بعد وسيله‌ ء بارکشي ... به او ظلم مي شود ، پس زده مي شود و ... حتي بعنوان ستاره ء سيرک بکار گرفته مي شود . هم او و هم صاحب اولش ماري در دستان رهبر يک گروه ساديست موتورسوار زجر مي کشند ... در اين فيلم برسون دنيا را از چشم بالتازار به تماشاگر نشان مي دهد ، با همان مظالم و بي عدالتي ها و عاري از سانتي مانتاليسم . فيلم عليرغم تفاوت ريتم در برخي قسمتها ، بعنوان نمونه اي بسيار کمياب در سينما از نظر تحليل اجتماع از نگاه جانوري بدون قدرت تعقل شناخته شده است .        

                                                                                        

«موشت» (۱۹۶۷) دختري ۱۴ ساله است که در وضعيتي فلاکت بار و دهکده اي فرانسوي روزگار مي گذراند . او به زور پدرش وادار به مراقبت از مادر در حال احتضار و نوزاد اوست . او از کودکي ربوده شده و تنها تفريح او ياغيگري و پاشيدن کثافت به همکالاسانش است . يک روز غروب اسير طوفان شده و به خانه ء مخروبه ء ولگردي بنام آرسن رانده مي شود ... موشت به او اجازه ء تعرض مي دهد و ... «موشت» بدبينانه ترين و بحث انگيزترين فيلم برسون است . فيلم سرنوشت غيرقابل بازگشت زن امروزي اسير فقر است بسوي بدبختي و خودويرانگري . مولفه هاي هميشگي برسون يعني ايمان ، ايثار ، و رهايي همچنان در فيلم حضور دارند ، منتهي تم فيلم بسيار تلخ و تکان دهنده است . فيلم عليرغم بسياري از فيلم هاي فرانسوي که حومه ء شهرها و ييلاقات را بسيار زيبا نشان مي دهند ، تصويري تلخ و دردناک از نقاط غيرشهري بروز مي دهد .

«زن زيبا» (
۱۹۶۹) داستان مرديست که زنش خودکشي کرده ، در طول فيلم او زندگي گذشته ء مشترکشان را مرور مي کند تا علت اين خودکشي را دريابد . اين نخستين فيلم رنگي برسون است ، فيلم بخاطر دورشدن از حساسيت ها و بدبيني هاي قبلي برسون خصوصا در «ناگهان بالتازار» و «موشت» ، و همچنين کاربرد مفاهيمي بسيار همگاني در زندگي هاي زناشوئي بسيار به سليقه ء عام نزديک شد ، اتفاقي که شايد در دوران فيلمسازي او براي آخرين بار افتاد .

در
«چهار شب رویا بین» ۱۹۷۱ ژاک نقاش جواني ست که شبي با مارت که با پريدن از پل Pont-Neuf قصد خودکشي دارد ، برخورد مي کند . مارت بخاطر عدم حضور معشوقش بر پل حسب قرار قبلي مايوس و دلشکسته است ، ژاک بي مقدمه و براي نجات مارت از او مي خواهد تا چهار شب ديگر با او روي همان پل ملاقات کند ... ادامه ء فيلم خيابان گردي ژاک و مارت است در پاريس و طي چهار شبانه روز ... شب چهارم ژاک با قلبي مملو از عشق به ديدار مارت مي شتابد ... ولي معشوق قبلي مارت نيز حضور دارد ... اين فيلم آغاز مي نيماليسم (حداقل گرايي در هزينه و امکانات) برسون در کارهاي بعدي اوست و معطوفست به عشق جواني و احساسات تند . از جذابيت هاي فيلم اصرار برسون به بازي بي احساس بازيگران آماتور آن در آغاز داستان است که براي چنين داستاني بشدت غير کارآ بنظر مي رسد ، ولي همزمان با پيشرفت داستان کارکرد اين روش کاملا آشکار مي شود .

برسون در
۱۹۷۴ «لانسلو دو لاک» (جام مقدس) را مي سازد . شواليه هاي ميزگرد شکست خورده در بدست آوري جام مقدس و در حالي که تعدادشان از انگشتان يک دست تجاوز نمي کند ، به کاملوت بازمي گردند . لنسلو و موردرد اختلاف دارند . آرتورشاه از ايشان مي خواهد تا اختلافات خود را فراموش کنند و برادرانه زندگي نمايند . لنسلو و همسر آرتور شاه ملکه گوئينور عاشق يکديگرند . لنسلو اسير دوگانگي دين به شاه و عشق به ملکه است ... و موردرد آگاه از اين عشق درصدد براندازي لنسلو ... فيلم اثري بشدت ميني ماليستي و کم خرج درباره ء حماسه هاي آرتورشاهي ست . برسون در اين فيلم بيشتر به روح انسانها بها مي دهد تا حماسه هاي قهرمانانه شان و فيلم بشدت با آنچه که ديگران از چنين گونه اي ارائه داده اند در تضادست .

«شايد شيطان» ۱۹۷۷ نگاهي بدبينانه به جوامع مادي گراي امروزي دارد . مردي جوان به نام چارلز بيهوده بدنبال معناي زندگي مي گردد . تحصيلات ، عشق فيزيکي ، مذهب ، سياست ، حتي معالجات روانپزشکي ... به نظر نمي رسد چيزي بتواند به او دليلي براي زندگي بدهد . با اينهمه او نمي تواند خود را براي خودکشي قانع کند ... . تيره ترين فيلم برسون ناشي از ديدگاه او به اعتقادات پرهيزکارانه بشر و گرفتاريهاي نوين سياسي پيش آمده بر زمين ... تکنيک و عوامل سردي ناشي از موضوع حاکم بر فيلم و جنبه ء غيرتئاتري - ملودراماتيک اين اثر مثال زدني ست . تماشاي فيلم در حال حاضر نيز همان تاثيري را دارد که در سال ۱۹۷۷ داشت .

آخرين فيلم برسون
«پول» در سال ۱۹۸۳
ساخته شد . ارتکاب يک جرم کوچک بوسيله ء يک دانش آموز و چرخش آن در جامعه به فاجعه اي بزرگ تبديل مي شود . نوربرت که موفق به دريافت پول توجيبي بيشتر براي خريد دوربين عکاسي نشده ، يک قطعه اسکناس جعلي را به فروشنده مي پردازد ، اسکناس به ايوون کارگر پمپ بنزين مي رسد و ... ايوون به جرم جعل دستگير مي شود . کارمند عکاسي از پذيرش خطا سرباز مي زند و ايوون در زندان ابتدا فرزند و سپس همسرش را از دست مي دهد . او در آزادي از زندان روح شريفش را از دست داده و قادر به ارتکاب هر جنايتي ست ... ريتم و ايجاز در اين کار برسون بي نظيرست . تصاوير و سکانسهاي بسيار کوتاه ولي گويا با ديالوگ هاي بسيار کوتاه داستان را بسرعت پيش برده و زمانهاي مختلف را به هم پيوند مي زند ، نماها مفاهيم وسيعي در خود دارند و ... در اين فيلم شاهد پژواک رفتارهاي انساني در جوامع هستيم .

جايگاه روبر برسون در سينماي فرانسه (و جهان ) منحصر بفرد است . او را نه مي توان جزو حافظان سنت قديم دانست و نه جزو كارگردانان "موج نو" بحساب آورد . او بخاطر برخورداري از سبك ويژه ي خود كه هيچ نشاني از سينماي جاري وقت نداشت ، مورد ستايش هر دو گروه بود . ژان كوكتو در مورد او گفته بود : "شاعر با قلم خود را بيان مي كند و او با فيلم سازي ". فرانسوا تروفو اعتقاد داشت : " سينمايش بيشتر به نقاشي شباهت دارد تا عكاسي ". ديگران او را فيلسوفي با دروبين مي دانند .

روبر برسون صاحب سبكي بي نقص بود كه جهانش در فيلم هايي كه ساخت هرگز تغيير نكرد و بر هريك مهر و نشان او كاملا" مشهود است . از ميان تمام كارگردانان معاصر او را مي توان فيلمسازي دانست كه بيش از همه شايسته ي لقب "مولف " است . به عنوان يك بنيادگرا ، برسون هرگز تحت تاثير ابزار ديگر هنرها قرار نگرفت . او طرح داستاني متعارف را به عنوان "حقه ي نوول نويسي " مردود مي دانست و در بيشتر فيلم هايش از بازيگران غيرحرفه اي يا بي تجربه استفاده مي كرد . او بر اين باور بود كه "بازيگري براي تئاتر مناسب است كه هنريست حرامزاده "! و به اين ترتيب همانقدر از تئاتر گريزان بود که از ادبيات متعارف ، ولي عقيده داشت : «هنر وسيله اي تزئيني نيست ، بلکه ضرورتيست حياتي» .


از ديدگاه او بازيگري چون ديگر عوامل بيروني بيش ازآنكه به جستجو براي حقيقت دروني كمك كند يك مانع است . او معتقد بود كه بر خلاف تئاتر "فيلم مي تواند هنري واقعي باشد چون در آن خالق ، تكه هايي از واقعيت را برمي گزيند و آنها را به نحوي مرتب مي كند كه همكناريشان باعث تغيير شكلشان مي شود." ، "... هرنما مانند يك واژه است كه به خودي خود معنايي ندارد ... معنا و مفهوم را در متن مي يابد ... بازيگري هم هيچ ارتباطي با آن ندارد . فقط مي تواند مانع باشد . فقط با ناديده گرفتن اراده ي كساني كه در فيلم ظاهر مي شوند مي توان فيلم را ساخت و نه با استفاده از آنچه كه انجام مي دهند ، بلكه با آنچه كه هستند".

اين توجه خاص به رابطه ي تصاوير شامل تركيب بندي "تخت " در هر تك قاب (تك فريم ) از فيلم هاي برسون نيز مي شود . او گفته بود : " نقاشي به من آموخت تا تصاوير زيبا نسازم ، بلكه تصاوير لازم را پديد آورم " . برسون در آثارش از نماهاي متعدد و ساده که با ريتمي متوسط يا تند بدنبال هم قرار مي گيرند و در نهايت همچون قطعات يک پازل ، مفهومي واحد را شکل مي بخشند استفاده مي کند . در آثار او معمولا جمع بندي کار که عموما مفهوم واحدي را نيز عايد مي سازد با بيننده است . سمبوليسم کاربردي و تسلط فيلمساز بر وانمود مفهوم قطعي آن باعث شده تا بتوان سينماي برسون را به نوعي «سينماي شفاف» دانست .

صدا براي برسون كاربرد افكت را نداشت ، بلكه در اصل آنرا بعد ديگري از جهانش مي دانست كه فقط براي بسط جهان شخصيت ها كارآيي داشت . برسون در مقاله اي تحت عنوان «نکاتي درباره ء صدا» به مختصات نظري (قوانين) خود درباره ء کاربرد صدا و تصوير در آثارش بشرح زير اشاره دارد :

- بايد بدانيم که يک صدا (يا يک تصوير) در هر صحنه ء فيلم چه کاربردي دارند .
- چيزي که براي چشم ساخته مي شود نبايد بصورت مضاعف براي گوش هم ساخته شود .
- اگر «چشم» (در برداشت مفهوم) کاملا موفق بوده ، ديگر هيچ چيز يا تقريبا هيچ چيز به «گوش» نده .
- يک نفر هيچگاه نمي تواند در عين حال هم «چشم» باشد و هم «گوش» .
- هرگاه صدايي مي تواند جايگزين تصويري شود ، تصوير را قيچي کن يا آنرا خنثي بساز .
- «گوش» بيشتر به مفاهيم عمقي و «چشم» بيشتر به مفاهيم سطحي و بيروني توجه دارند .
- صدا نبايد به کمک تصوير بيايد ، همينطور تصوير نبايد صدا را کامل کند .
- اگر از سر اضطرار صدايي کامل کننده ء تصويري شد ، مزيتي براي صدا يا تصوير قائل شو . در صورت تساوي کاربرد ، نتيجه منتهي به صدمه يا نابودي يکي از آنها مي شود همچون تلفيق رنگها .
- تصوير و صدا نبايد يکديگر را پشتيباني کنند ، ولي بايد به نوبت و با کمي تاخير به کار برده شوند .
- چشمي که به تنهايي تحريک شود گوش را ناشکيبا مي سازد ، و گوش انگيخته به تنهايي چشم را . از اين ناشکيبايي بهره بگيريد . اين قدرت سينماگريست که احساسات تماشاگر را در اختيار مي گيرد . در مقابل تاکتيکهاي سرعت و صدا ، تاکتيکهاي کندي و سکوت را بکار گيريد .
روبر برسون يكي از مطرح ترين و مقدس ترين چهره هاي سينماي معاصر بود و هست . او خلاق ، اصيل ، و منحصر به فرد بود .

 

در سالهای گذشته بابک احمدی کتابی با نام " باد هرکجا بخواهد می وزد " در رابطه با تفکرات و فیلمها و تاویل آنها نوشت منتشر کرد .
در
۱۹۷۵ روبر برسون "يادداشتهايي درباره ي سينماتوگراف " را منتشر كرد كه مقاله اي در قطع كتاب بود و در آن نظراتش را در مورد فيلمسازي بيان كرد که تازگی بهرنگ صدیقی آنرا به فارسی ترجمه و نشر مرکز نیز آنرا چاپ کرده است .  


ديويد تامسن در "فرهنگ شرح حال " خود در مورد روبر برسون نوشته است : "نوشتن تفسيري كوتاه در باره ي برسون عملي عبث است . او كارگردان بزرگي ست ... در اين شعار افسون كننده است كه مي توان به راز سادگي آثارش پي برد "فيلمبرداري از افراد زماني كه بخواهيد از درونشان آگاه شويد ، فقط به يك شيوه
ميسر است : از نزديك و از روبرو" آيا اين توصيف درستي از روش فيلمسازي برسون است " ؟

روبر برسون در بيست و يكم دسامبر ۱۹۹۹ (۳۰ آذر ۱۳۷۸) درگذشت . پس از اعلام خبر درگذشت روبر برسون ، نخست وزير فرانسه ليونل ژوسپن با اداي احترام به اين فيلمساز بزرگ گفت كه او "استاد هنر سينماي قرن بيستم بود". اگرچه درگذشت او آنچنان که بايد در رسانه ها مورد توجه قرار نگرفت ، ولي بايد اذعان داشت که او يکي از بزرگترين کارگردانان تاريخ سينماست .

 

                                                                                       

فيلم نگاري :

ماجراهاي عمومي (
۱۹۳۴) ، فرشتگان گناه (۱۹۴۳) ، بانوان جنگل بولوني (۱۹۴۵) ، خاطرات يك كشيش دهکده (۱۹۵۰) ، يك محكوم به مرگ گريخته است (باد هرجا بخواهد مي وزد) (۱۹۵۶) ، جيب بر (۱۹۵۹) ، محاكمه ي ژان د ارك (۱۹۶۱) ، ناگهان بالتازار (۱۹۶۶) ، موشت (َ۱۹۶۷) ، زن زيبا (۱۹۷۱) ، چهار شب يك روياپرداز (۱۹۷۱) ، لانسلو دولاك (۱۹۷۴) ، شايد شيطان (۱۹۷۷) ، پول (۱۹۸۳)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

روزی روزگاری سام پکین پا

 

 دوستان اثر نو درود

 

با اینکه این هفته  حتا مطالب روبر برسون در خصوص دو فیلم " موشت " و " ناگهان بالتازار" آماده بود اما  بطور اتفاقی اثری دستم رسید که مدتها آرزوی دیدنش را  داشتم و همین علاقه غیر عقلانی باعث شده که  پست تازه اثر نو به این اثر اختصاص یابد : سر آلفردو گارسیا را برایم بیاورید  اثر سام پکین پا

چند سال قبل فقط توانسته بودم حلقه اول این فیلم را ببینم و حلقه دوم بنا به اتفاقاتی دستم نرسید تا چند روز قبل ...

                                                                                                                                                                          

                                                                       

 

 سر آلفردو گارسیا به حتم متفاوت ترین و البته معترض ترین فیلم استاد است . باله و تغزل خشونت بنحو چشم گیری سراز عشق  و پوچی تلاشی عبث دارد .  پکین پا با بازیگران زیادی کار کرده است که در این میان استیو مک کوئین بزرگ ، ویلیام هولدن که بنظر من بهترین بازیگر تمام تاریخ سینماست و همینطور داستین هافمن در سگهای پوشالی    

                                                                                                                                       

 

 

 اما بی شک تنها بازیگری که می توانست سر آلفردو گارسیا را برایم بیاورید را به بهترین نحو اجرا درآورد وارن اوتس تنها دوست پکین پاست . نگاهی خشن و پوچ از لجام گسیختگی مردانه در اوتس بیداد می کند .

او از اینکه می کشد و کشته می شود هیچ ابائی ندارد . جملات معترضه و مالیخولیایی اوتس با سر بریده آلفردو گارسیا که دورش را مگس های بوگندو گرفته اند دیدنی ست . این فیلم باعث شد دوباره با روحیه یی مضاعف سمت فیلمسازی روم . فیلم کوتاه بدون نامی که همین روزها داریم می سازیمش و سعی کردیم پازل گونه حیات فکری و رویای انسانی را در هم ادغام کنیم .  بهر صورت خوشحالم که الان از آسمان سیل می بارد و فردا با محمد سلیمانی اولین تصاویر را ضبط خواهیم کرد .... در این بادو باران.... ببخشید انگار به جنون رسیدم . چون دارم هماهنگ با طبیعت ، موسیقی اثر بحث برانگیز و مدرن فیلم 20۴0 وون کار وای را گوش می دهم .

 

                                                                                    

                                                                                  

                                                                               استیو مک کوئین در این فرار مرگبار

 

 

 

 

                            

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

در جهان بسیار چیزهایی هست که بدون آنها نیز می توان زندگی کرد ارسطو

 

 

 

این هفته ، هفته خوبی بود . با محمد سلیمانی فیلمنامه مشترکی نوشته ایم که دو اپیزودی است . بخش اول را او نوشته و خواهد ساخت و قسمت دوم را من که نامش " برگی زرد" گذاشته ام .  این اولین کاری ست که تا حدودی خاص سمت سورئالیسم پیش رفته ام .  امیدوارم رابطه و بینامتنیتی که میان دو اپیزود ایجاد کرده ایم بخوبی برقرار شود . 

بجز اینها اینبار برای دومین بار  " مرد مرده" جیم جارموش را سر فرصت و با خیال راحت دیدم . موسیقی غنی " نیل یانگ" بازی قابل توجه جانی دپ و علی الخصوص کارگردانی پست مدرن جارموش نوستالژیکی معنا دار برای علاقه مندان وسترن ارمغان آورده است .  فیلم صحنه ها و نکته های جالب کم ندارد . 

وقتی شخصیت "تل" از بار بیرون می آید با مردی روبرو می شود که او را داخل گِل پرت می کند و به او می گوید " وقتی فاحشه بودی بیشتر دوستت داشتیم!"  پر از طنز و نکته اساسی  نگاه جارموش به مقوله زنان و جایگاه اجتماعی شان دارد . یا ورود  جانی دپ به سرزمین سرخپوستها کاملا رویایی ست .

نگاهی که جارموش به وسترن دارد به نحو چشمگیری با سکانس پایانی گوست داگ که ادای دینی است به شاهکار لئونه بزرگ " خوب ، بد ، زشت" ارتباطی تنگاتنگ هم دارند .  اما نکته جالب دیگر مرد مرده اینکه جارموش سیاه و سفید بودن فیلمش را ادای دینی به هیچکاک اعلام کرده . فیلمهای جارموش بنحوی خاص دربرگیرنده بخشی از تاریخ سینمایی هستند که روایتشان با تورناتوره ، برتو لوچی و لئونه متفاوت است و همین تنوع ساختاری ست که سینما هرلحظه بروز و قدرتمند تر می شود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این هفته  دو اثر ارزنده سینما توگراف یعنی " ناگهان بالتازار" و " موشت" اثر یگانه مرد تاریخ سینمای جهان روبر برسون دستم رسید که هفته آینده مطالب متنوعی از آنرا خواهم آورد . 

در پایان هایکویی از شاعر معاصر آمریکا را چون خودم خوشم آمد برایتان گذاشتم ...... یا بخاطر خالی نبودن عریضه

 

 

 

مایکل مک لین

 

 

او می رود

بوی بالش گرم

 

             می ماند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  |