تبليغاتX
اثر نو

اثر نو

هنر ــ دنیای پیش رو

1386

نخواهمت یافت

ــ در جستجوی تو........ هرگز

نه یادت دارم

سَر .            که باد حرف پرا ن

                    تو را جسته ام

                         خواسته ام

                       به یادت آوردم

ودر عشق تازه یی ویرانت کرده ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

1

 

 

تازه

 

نور را

پنجره ها شستن

 هر چیزیست ایمان       در

 

روز می رسد

آنکه بدست می آید  سکوت

 

 زندگی هنر است

 

 

 

 

 

..................................................................

 

 

یادداشت خدا حافظی

 

... دیگر . الان را نمی خواهم بخاطر آورم . و زمانی که گذشته است را .

قضیه همین جا ختم می شود و دفن شده است . باشد و رفته است را

 

ما رفتیم و شما را جا گذاشتیم

 

 

 

 

...........................................................................................

 

 

داستان دیروز

 

 

 

 

هنگام …                                   شکراله ذبیحی

 

 

نگاه کن ، به هیچ نگاه کن ، آنجا که همه خفته اند ، همه مرده اند .

کسی نیست صدایت کند ، کسی نیست صدایت بشنود. همه جا را سکوت

پر کرده و جز سکوت چیز دیگری پیدا نیست .

به اطراف نگاه میکنی ، به بالای سرت ، عده یی می گریند و دیگران ــ

خاموشند…. پلک می زنی … کسی نیست ، همه رفته اند و تو تنهایی و

در این تنهایی غمی نهفته گویی در رویا بسر می بری.

می بینی مردی به جانب تو در حرکت است ، نزدیک می آید و دور می شود.

این سوال از مغزت می گذرد آیا جوانی تو نبود که بتندی از کنارت گذشت؟

باد می وزد و درختان تکان می خورند و دامن دختری که بر قبرت گریه می کند

بالا می رود،بیش از پیش عاشقش می شوی، بیشتر دوستش می داری، قبر را

از یاد می بری و از خاطرت می گذرد که مرگ تنها چیزیست مثل شناسنامه

همیشه همراهمان است و مرگ تنها چیزیست در زندگی که هروقت درد و رنجی

امانت نمی دهد ، به دادت خواهد رسید

آیا مرگ همین است؟ سوالاتت پی در پی است و وقت کم. دختر بر می خیزد و باد

به جانش می افتد، بلور تنش در انبوهی از هوس گم می شود، دست دراز می کنی

تا بگیریش اما نمی توانی. او می رود تا تو و خاطراتش را از بین ببرد.

به آرامی محو می شوی ، موجودیتت را از دست می دهی و اندک اندک کسی دیگر

جایت را خواهد گرفت….

 

وشب اشباح سفید نمایان می شوند، در نیمه، زنی عریان به جانب تو نگاه می کند

دستت را می گیرد ، اینجا همه دستان خویش را به هم می دهند و سماعی عظیم

در می گیرد ، تو نیز همه چیز را از یاد برده ای ــ

چرا که می دانی ….  مرده ای

 

 

                                                                      فروردین

 

 

 

 

 

 

 

 

وحالاست که مرگی خلاصه شده ست را

هرچند از یاد رفته         رفتِ

کبود دور دست ِ گـُم .

 

ــ مُرد هم فوت کرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  |