تبليغاتX
اثر نو

اثر نو

هنر ــ دنیای پیش رو

آخر زمستان

 

 اتاق من پر است از برگه های پراکنده . مخلوط درهمی از افکار ، طرح ها و نیازهای روحی و کاری که  هر روز مینوسم و خود بخود تلنبار می شوند و در پس گردگیری پایان سال  چنان خودنمایی می کنند که گاهی متعجب می شوم این افکار از من سرچشمه گرفته اند .  چند برگه ای ازهایکو سرایان ژاپنی پیدا کردم که  حال و هوای خاصی بدنبال داشت . البته شاید برای خواننده احتمالی این سطور کمی حزن انگیز باشد اما  تصاویر و رویاپرداز شاعر بیشتر دلم را برده است . بعضی هاشان هم شاعرشان ناشناس باقی مانده اند و پس هر بار خواندن این حرف گوستاو فلوبر تازه می شود :

هنرمند باید جوری زندگی کند که آیندگان فکر کنند ، او هرگز نزیسته است

 

 

نمی توانم به سویت گام بردارم

حتا در رویاهایم

چراکه در سینه ام

آسمان ها تیره اند

و ذهنم ابر آلود                               ناشناس

 

 

 

به شور گذشته که باز می نگرم

خود را کوری می بینم

که از تاریکی هراسی ندارد                     یوسانو آکی کو

                                                                             1878 _ 1942

 

 

 

عشق ما بی پایان

و شب هامان اندک اند

چه بی رحمانه است صدای فاخته

     در صبح دم                                   ناشناس

 

 

 

هیچ یک سخنی نگفتند

نه میهمان و نه میزبان و

نه گلهای داوودی                                ناشناس

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

فوری....

 

رويای مونا، فروغ مهرآور

سرويس فرهنگی ايرنا در ۱۲ دی ماه خبری تحت اين عنوان منتشر نمود: «پروژه ۱۰ ميليون دلاری هاليوود برای دفاع از بهائيان: کمپانی آيکون پروداکشن هاليوود که متعلق به مل گيبسون است به ساخت فيلمی در خصوص بهائيان اقدام نمود.» (لينک مطلب: http://www5.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=286917 )

 

                                                                                  

مطلبی که در اين خبر جلب توجه می کند اين جمله است: «اين فيلم که جک لنز آن را کارگردانی می‌کند ادعای نمايش زندگی دختری بهايی به نام "مونا محمودنژاد" را داشته و مدعی می شود که وی در سال ۱۹۸۳ همراه با ۹ زن بهائی ديگر در شيراز اعدام می شود.»
ايرنا در حالی افشای حقايق را "ادّعا" می خواند که به گزارش سايت رويای مونا با کمک مرکز اسناد حقوق بشر ايران (IHRDC) اولين مطالعه ی قانونی درباره ی دستگيری، حبس و اعدام ۲۲ بهائی را در شيراز در سال ۱۹۸۳ به اتمام رسيده و در اختيار عموم قرار گرفته است. اين گزارش اين طور ادامه می يابد که «جمهوری اسلامی ايران به صورت عمومی نپذيرفته که مونا و همراهانش را اعدام نموده... اين مطالعه دستگيری، حبس، شکنجه و اعدام آنها را با جزئيات اثبات می کند».

اين مقاله به هيچ وجه نمی خواهد به دفاع از اين ۲۲ نفر و در واقع بيش از ۲۰۰ بهائی که در اين سی سال در ايران اعدام شده اند بپردازد چه که نگارنده با تمام قلب ايمان دارد که عشق فراتر از آن است که نياز اثبات و دفاع داشته باشد و اين افراد نيز به خاطر عشق به مولايشان و همنوعانشان اين آزار و شکنجه را تحمّل نموده اند، دقيقاً به همان دليلی که بهائيان ِ امروز ِ ايران آزار و فشارها را به جان می خرند. آنچه نگارنده را به نوشتن اين متن واداشته اين حقيقت است که چرا مونا که ايرانی است بايد منبع الهامی فقط برای هنرمندان و مردمان ديگر کشورها قرار گيرد و ايرانيان از آن استفاده نکنند. انگار سنّت ايرانيان است که بزرگانی از ميان آنان برخيزد و آن قدر قدرشان را ندانند که غيرايرانيان از آن بزرگان الهام بگيرند. چرا خود ايرانيان از اين وقايع الهام نگيرند و کشور خود را سرزنده و شاداب نسازند؟
رويای مونا چه بود که منبع الهام ديگران شد؟ عشق به بهاءالله سبب شده بود که مونا با آن سن کم، خود را وقف خدمت به همنوعانش نمايد. مونا در يکی از انشاهايش در مدرسه می نويسد: «بهاءالله کتاب جديد آورده، کتابی که ما را از نفرت رها خواهد ساخت، ما را از تعصب نجات خواهد داد، ما را از انديشه حزبی و فرقه ای و خشونت رها خواهد نمود. کتاب او ام الکتاب است و با اين حال من اجازه ندارم حتی درباره ی آن صحبت کنم يا با درکی که از آن کتاب به دست می آورم به جامعه ی خودم خدمت نمايم»[i]. حال با الهام از مونا و تعاليم مولايش بنيادی بين المللی تأسيس شده که از فعاليتهای آموزشی مدارس و دانشگاههای متعدّدی حمايت می کند و در پی ارتقاء مقام زنان و دختران سرتاسر دنياست و دو اصل مهم تعليم و تربيت عمومی و تساوی حقوق زنان و مردان را ترويج می کند.[ii] يک کمپانی با عنوان تئاترکودکان بنياد نهاده شده که علاوه بر اهداف هنری، در پی آموزش وحدت و تعاون و خلاقيت، شناخت هويت، ترويج فرهنگ ِ خدمت به جای فرهنگ مصرف گرايی، آزادی و صلح به کودکان است.[iii] آيا شايسته نيست چنين حرکاتی در ايران نيز انجام شود؟
در همان انشاء می خوانيم: «آزادی متلألأترين کلمه بين کلمات درخشان موجود در جهان است. انسان هميشه به دنبال آزادی بوده و تا ابد نيز چنين خواهد بود. پس چرا از آزادی محروم بوده؟ چرا از ابتدای حيات بشر روی اين سیّاره هيچ آزادی ای وجود نداشته؟ هميشه افراد زورمند و بی انصافی وجود داشته اند که برای خاطر منافع خودشان به هر نوع ظلم و ستمی متوسّل شده اند؟ چرا در کشور من همدينانم از خانه هايشان رانده شده اند» و بعد از ذکر آتش سوزی منازل بهائيان شهرش، ادامه می دهد: «چرا من آزاد نيستم اهداف جامعه خودم را بيان کنم؟ چرا من آزادی بيان ندارم تا بتوانم درباره ی عقايدم مطلبی بنويسم و منتشر کنم يا در راديو يا تلويزيون درباره ی عقايدم صحبت کنم؟ ... آزادی و آزادگی موهبتی آسمانی است و اين موهبت از آن ِ من نيز هست.» حال جک لنز «بنياد آزادی بيان» ی [iv]ساخته و از همگان می خواهد بيانيه ای[v] را امضا نمايند که آزادی بيان را حقی برای تمام بشريت می داند. در اين بيانيه از جمله می خوانيم: «آفريننده ی جهان به نامهای گوناگونی خوانده می شود... من زيبايی تنوع فرهنگی را در تجليات روحانی [عقايد و اديان گوناگون] تقديس می کنم. من سفر هر فرد در جستجوی جايگاه صلح و آرامش را می ستايم. من دست در دست مونا محمودنژاد می ايستم و آنچه را که او حياتش را صرف آن نمود و سرانجام برايش جان شيرين فدا نمود، تصديق می کنم، اين حقيقت را که: آزادگی و 'آزادی بيان' مواهب آسمانی هستند، و بايد همگان بدون ترس و وحشت از آنها بهره مند باشند. اين يکی از موارد اصلی و انکارناپذير حقوق بشر است».
سوال اين نيست که چرا ديگران از آرمانهای مونا الهام گرفته اند، چون بعضی وقايع در سرتاسر دنيا نفوذ می کنند و تأثيرشان اجتناب ناپذير است. سوال اينجاست که چرا ايران ما نيز به ديگران نمی پيوندد و در عوض سعی دارد فعاليتهای ديگران را نيز بی نتيجه جلوه دهد. آيا تلاش برای حمايت از آرمانهای مذکور تنها دفاع از بهائيان است؟ شايد روزی که بهاءالله ۱۶۵ سال پيش برای اولين بار در ايران از صلح و وحدت عالم انسانی سخن گفت، اين سخنان به نظر تازه بودند و تنها حرف بهائيان به شمار می آمدند؛ اما امروزه ديگر مختص بهائيان نيستند و تبديل شده اند به آرمانهايی همگانی که تمام دنيا برای رسيدن به آن تلاش می کند. حال چرا ما ايرانيان بايد ساکت بنشينيم، و در عوض دگرانديشان را تکفير کنيم، زندانی کنيم، شکنجه کنيم، و از حقوق حقه شان محروم نماييم؟

پانوشت
[i] ترجمه از وب سايت www.monasdream.com .
[ii] برای اطلاع بيشتر به وب سايت اين بنياد به آدرس http://www.monafoundation.org / مراجعه فرماييد.
[iii] برای اطلاع بيشتر به وب سايت اين بنياد به آدرس http://www.childrenstheatrecompany.org / مراجعه فرماييد.
[iv] Freedom to Believe Foundation
[v] متن اين بيانيه را در http://monasdream.com/media/solidarity_statement.pdf می يابيد. آدرس وب سايت اين بيانيه: http://www.freedomtobelievefoundation.com .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

 

                                                                  

 

حرفه

نویسنده و کارگردان : شکراله ذبیحی

مدیر تصویربرداری و تدوین : علی مهاجر شجاعی    

عکس : میلاد سنائی                                                                       

با سپاس از یاری صمیمانه سینا سنائی

 

 

 

بالاخره بعد از مدت زیادی دوندگی و جان کندن اولین فیلم مستقل من در حالی به پایان رسید که هنوز مقداری از رتوش های تصویری اش مانده و تقریبا آماده است تا مراحل زیر نویس شدنش را پشت سربگذارد تا فیلم راهی  جشنواره های بین المللی شود .

واقعا جا دارد از نظر یاری رسان استاد فرهاد صبا که فیلم را در ونکوور با علی مهاجر دید و نکات زیبا و کارآیندی را یادآوری نمود تشکر کنم و سپاسی ویژه از علی مهاجر که اگر او راش ها رابرای تدوین به کانادا نمی برد و در آن شرایط سخت که من می دانم و او که چه مرارت هایی  کشیده ، این فیلم به سرانجام نمی رسید .

 

 

از اینها که خود سینماست بگذریم یک سینمای کوچکی در حوزه هنری ساری هست که چون هر پنج شنبه فیلمی پخش میکند اسمش را به عصری با فیلم تغییر دادند . حالا از فیلمها و نوع سانسور عجیب و حالت غیر تخصصی اش که بگذریم ، جایی برای علاقه مندانی به سینماست که هم یادی از فیلمهای مورد علاقه شان می کنند و هم پولی برای تهیه بلیط پرداخت نمی کنند و هر کدامشان هم برای خود برو بیایی هم دارند و افاضات و غیره که بماند . یک اتفاق جالبی هنگام پخش فیلم آماتور کیشلوفسکی افتاد که خیلی دیدنی بود . دست دوستان درد نکند که فیلم قیمه قیمه شده را نمایش دادند البته با کیفیتی بسیار نازل که قبر کارگردان تا دقیقه آخر نمایش فیلم رو ویبره بود . اما نکته جالب که از دست سانسورچی در رفته بود نمایی از مردی که روی صندلی نشسته  و پشتش قاب عکس زنی برهنه قرار دارد ... ما چند نفری که متوجه شدیم خیلی حال کردیم . بهر حال تب سینما بالاست.

بنظر می رسد که از این هم بهتر است بگذریم .

 

 

 

بیلی وایلدر که سینمایش را دوست دارم و ستایش می کنم خاطره ای جالب دارد . وایلدر می گوید روزی در استودیو با داریل زانوک ( تهیه کننده برباد رفته) و چندتاعوامل فیلم نشسته بودیم و کارهای جالب میمون دست آموزی را میدیدیم که صاحبش بخوبی او را تعلیم داده بود و همین کارها باعث شادی ما شده بود .  پس از دقایقی زانوک بمن گفت : نظرت چیه اونو تو یه فیلمی نمایش بدیم که کارهای جالبی انجام بده؟ منم با حرکت سر نظرش را تایید کردم و یادآور شدم که هالیوود از این حیوانات دست آموز سود زیادی از فیلمهایش برده .

سپس زانوک رو به صاحب میمون کرده و گفت : اگه موافقی بزار یه قرار دادی ببندیم ببینیم این حیوون تو یه فیلمی بازی کنه .

مرد سکوت کرد و سپس گوشش را سمت دهان میمون برد و در حالی که ما تعجب کرده بودیم سرش را به نشانه فهم سخنان میمون تکان داد و رو به زانوک کرد و گفت :

قربان این میمون علاقه یی به بازیگری نداره چون بازیگری منزلتی نداره . اون می خواد کارگردان بشه . ما به همین خاطر اینجا آمده ایم .

در آن لحظه واقعا خشونت را میشد در نگاه زانوک دید .... البته لحظه ای طول نکشد چون مرتیکه و آن حیوان حرامزاده را با تیپا از استودیو بیرون انداختند

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

.... اگر او دیگر خواب تو را نبیند " عهد عتیق "

 

 

عالیه عزیزم!

میل داشتم پیش تو باشم . چه فایده یک شمع افسرده خانه ات را روشن نخواهد  کرد ،  بلکه

حالت حزن انگیزی به آشیانه ی تو خواهد داد .

به من بگو از چه راه قلبم را فریب بدهم؟

زندگانی یعنی غفلت . چه چیز جز مرور زمان این غفلت را به قلب شکسته یاد بدهد .

عالیه ! چه وقت مهتاب می تابد . کی فرزندش را در این شب تاریک صدا می زند؟  افسوس!

همه جا سیاه است . عالیه ! عروس یک شاعر بدبخت . با من مهربان و وفادار باش .

عمر گل کوتاه است .

                                                                                

                                                                               1 خرداد 1305ــ نیما یوشیج

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

 

 

مرا پدر وسترن اسپاگتی می نامند . پس اگر چنین است ، چه تعداد پسرهای  حرامزاده یی که من پس نیانداخته ام ؟

                                               سرجو لئونه   

 

 

اینروزها بعلت مشغله زیاد بیشتر از اینکه فرصت فیلم دیدن دست داده باشد فرصت مناسبی بود برای طرح و ساخت فیلمی تازه و این روحیه آنقدر ادامه دارد تا فصل گرما بار دیگر برسد و بار دیگر رخوت و سستی  مرا و طرح هایم را بگیرد . اما بواقع نمی شود از فیلم دیدن گذشت .... با اینکه فرصتی هم دست نمیداد اما بالاخره توانستم در دو سری چند سکانس و لحظات بیاد ماندی فیلمهایی که در زندگی ام تاثیر گذار بودند را بار دیگر  ببینم . البته مجموعه زیر همه فیلمهای مورد علاقه ام نیست فقط همانهایی ست که من در اختیار دارمشان....

شاید به تعبیری مهمترین کارگردانانی که خیلی راحت از آنها تاثیر گرفتم و اصلا زندگی ام رامدیون آنها میدانم سرجو لئونه و سام پکین پا هستند . و بخش معنوی زندگی ام را همین فیلمهای فورد ، کیشلوفسکی و چند اثر دیگر تشکیل می دهند . و ساختارهای ذهنی ام را عموما به کوبریک مدیونم .... حتما به همین خاطر است که همیشه در بحث های سینمایی و دوستانه مان تکرار می کنم که من در سینما بدنیا آمدم

رشد کردم و بزرگ شدم و هر   کاری میکنم بیشتر سینمایی است تا اینکه وجه اجتماعی داشته باشد .

اصلا این حرف لئونه را کاملا می پسندم که گفته بود در خانه من همه باید از سینما حرف بزنند و بحث ها باید سینمایی باشد و اگر کسی خارج از این موازین حرف بزند باید از خانه  برود بیرون .

 

خیلی دلم میخواست نسخه 180 دقیقه ای خوب ، بد ، زشت را یکبار دیگر پیدا می کردم اما حیف که نسخه های موجود خیلی تکه پاره اند . داستان نو بنظرم با لئونه مرحله تازه یی را آغاز می کند . ریتم، یکی از آن موضوع های مهمی است که در فیلمهای لئونه دیده نشده . مخصوصا سکانس پایانی که ایلای والاگ وارد گورستان می شود با موسیقی موریکونه  بتنهایی شاهکاری تمام و کمال در تاریخ سینما ایجاد کرده است.

وقتی فیلم را در نوجوانی و اول بار دیدم حسی از برون گرایی  و مستقل بودن بهم دست داده بود . البته چند سال قبلش ابتدا موسیقی موریکونه را شنیدم و آنقدر در من نفوذ و تصویر سازی کرده بود که وقتی فیلم را دیدم کاملا همان تصاویر ذهنی ام را تشکیل میداد و به این ترتیب موریکونه بهترین آهنگساز و لئونه بهترین فیلمساز و سینمایشان بهترین سینمای دنیای مرا تشکیل داد

 

 

نام من جان فورد است . وسترن می ساز م

 

 

                                       

کلا غیر وسترن های فورد بود که مرا عاشق و شیفته او کرد . چه سرسبز بود دره من  و  راه دور و دراز خانه .... اینروزها که بازار معنویت داغ است و در هر فیلمی صحبت از قرآن و صداقت و این حرفها میشود نامش بعنوان فیلم معنوی ثبت میشود پس چه سرسبز بود دره من میبایست خدای سینمای شاعرانه و معنوی قلمداد شود . واقعا چه کسی است که صحنه  تامل برانگیز پدر روحانی و کوکی که ترس از راه رفتن بر اثر بیماری شدیدش دارد را ببیند و به خدا ایمان نیاورد . سکانس ورود به داستان و سکانس خروج از فیلم همیشه خدا به گریه ام می اندازد. همانطور که اولین فیلم از ده فرمان کیشلوفسکی  این بلا را سرم خراب می کند . فورد خدای سادگی ، بی پیرایگی در روایت و داستان پردازی است . نمای آغاز فیلم دره من ...

فقط با این عبارت ساده شروع می شود :  این آخرین باریه که اینجارو می بینم و حالا برای همیشه می رم

 

        

 

 

برای من سام پکین پا یعنی سکانس پایانی این گروه خشن . اصلا موضوع اینکه چند نفر آدم با علم اینکه میدانند کشته می شوند سراغ مردن (نه مرگ) می روند هیجان انگیز ، لذت بخش و درد آور است .

در چند نمای باز و صدای طبل ریزی که ارنست بورگناین، ویلیام هولدن بزرگ ، وارن اوتس و بن جانسون را با اسلحه   برای اجرای باله خشونت نشان میدهد خیلی زیباست... خیلی

اینگونه مردن را واقعا دوست دارم ؛ حتا خودم.

 

 

سکانس پایانی قطار افسار گسیخته  تاثیر زیادی در رشد زندگی فردی ام داشته است . وقتی جان وویت با زخم و خونریزی اش از کوپه برای جدا کردن واگن ها بیرون می آید و در فضای کولاک و برف با موسیقی روحانی ترو ِر جونز که فضایی کلیسایی را یادآوری می کند  حس مرد بودن و اصلا بودن در من قوت می گیرد . فیلمی به تمامی مینیمال ، بازی های روان و دور از اغراق ، موسیقی ساده که اتفاقا از متن پیچیدگی گذشته و همینطور فیلمنامه استادانه کوروساوای بزرگ ، این فیلم، کونچالفسکی را برای همیشه در تاریخ سینما واجد اهمیتی درخور ... شایسته و بایسته .......  

 

 

"هیچ حیوان درنده خویی نیست که بویی از رحم و شفقت نبرده باشد"

"و من بویی از رحم و شفقت نبرده ام پس حیوان نیستم"

 

ویلیام شکسپیر ــــ ریچارد سوم

 

... قطار افسار گسیخته با این جمله از نمایشنامه ریچارد سوم شکسپیر به پایان می رسد

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

امروز ــــــــــــــــــــ

 

 

این شانس من است که هر سا له بعد از گذشت یکماه و نیم از فصل گرما ، درست وسط مردادماه میتوانیم

باران حسابی و خوبی ببینیم؛ امروز سه روز است که مازندران را باران گرفته و ما این شبها از زور خنکای

لذت بخش خدادادی پتو به سرمان می کشیم .

بعد از دوماه امروز به اندازه کافی فرصت پیدا کرده ام که صفحه را کمی متنوعش کنم .  خبرهای زیادیست که دوست داشتم در موردشان حرف بزنم : رفتن خسرو شکیبایی  و هامون سینمای ایران . دوری خودم از سینما و ادبیات و دوستانی که فقط بخاطر عدم فرصت کافی نه خبری ازشان دارم و نه ....

بعداز سالها نسخه دوباره یی از سرزمین هرز تی اس الیوت را دیدم که مرا به مدتی قبل از نوجوانی ام برد.

آخرین قارون آخرین فیلم الیا کازان را دیدم که به آتشم کشید . چه وداع سینمایی با سینما . با دیدن آخرین قارون  حس طرح کار تازه یی درونم فریاد می کشد . فقط امیدوارم پائیز و سرما زودتر برسد . امروز فرصت اینرا دارم تا با پرایزنر و پیک فلوید و موریکونه خودم را خفه کنم و اساسی هم مثل موسیقی گوش نکرده ها دارم ازنو همه آنها را می خورم .

به علی مهاجر زنگ زده ام اما کسی گوشی را نمیگیرد . نمی دانم بیماری اش خوب شد  یا نه . نمیدانم فیلم را طبق قرار فرستاد یا نه

یک شعری از مهرداد مهرجو اینجا هست که دو ماه پیش در ساوه بهش قولش را در اثر نو داده بودم

 

از من گریخت

دوستش داشتم:

 

 فعلا بجز کار و چیزی که من اسمش را گذاشته ام سرمایه گذاری خبری نیست . همه چیز به تومن ارزش می گیرد . این دوماه یک سفر ارمنستان و آنتالیا پیش آمده بود که متاسفانه نشد که نشد . اما برای نوروز یک قولهایی به خودم داده ام که امیدوارم موقعیتش پیش بیاید. سفرهای استانی هم که هر روزش را در سفرم و اینها همه ایده هایی تازه برای فیلم تازه را نوید می دهند .

 

 

جاویدان

 

                                                                                             زندگی را

نه تغییر داده ایم ، نه تفسیر

 

کودکی که رفتن نمی داند ، دویدن را هم یاد ... نمی خواهد

حالا  آسوده باش

پله ها بالا رفتنی اند .    زندگی کن .

 

آنکه لذت می برد تغییر داده است .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

واید اسکرین

 

خیلی پیشتر از اینها می خواستم از بزرگترین استاد سینمایی خودم که ازش چه در زندگی و فیلمهایم تاثیر گرفتم (سرجو لئونه) مطلبی داشته باشم . علاقه و میل مفرط من به سینمای لئونه و نوع و نگرش انسانی اش آنچنان عنان گسیخته است که هیچگاه نتوانستم مطلب سازمانمندی را بنویسم . گو اینکه فیلم آخرم نگاه هایی از جنس لئونه همراه دارد اما همیشه جای لئونه در اثر نو خالی بود تا اینکه مدتی پیش شبکه آرته فرانسه مصاحبه یی از تئو آنجلو پولوس را پخش کرد که او از تاثیر لئونه بر سینمایش حرف می زد . خیلی دلم میخواست بدانم آنجلو پولوس چه می گوید اما حیف که عدم تسلط من به زبان فرانسه حسرتی دیگر برایم ایجاد کرد . زمان کمی نگذشته بود تا اینکه آرزو تسلیمی مصاحبه را که از آرته ضبط و خودش ترجمه کرده بود را در صفحه اش ارائه کرد و این بود که خونی دوباره در من جاری شد واکنون لئونه و حرفهایش در موسیقی نوستالژیک موریکونه اینجا هستند ..... مثل لبخند وداع نودلز در پایان روزی روزگاری آمریکا ....

 

                         

تئو آنجلو پولوس                                            سرجو لئونه

 

برای من سرجو لئونه در زندگی و سينما همه چيز است و اين بخت را داشتم كه دوستي عميقي با او داشته باشم. لئونه خلاق ترين آدمي است كه در عالم هنر با او روبرو شده ام. تفاوت سينماي ما از زمين تا آسمان بود، اما از هر نظر براي كارهاي هم ارزش قائل بوديم. او فردي با دغدغه هاي انساني و اجتماعي بود، خودش را سوسياليستي سرخورده مي دانست. هراس از ظهورمجدد فاشيسم كابوس او بود. از جنگ، مافيا و مذهب و كليسا هراس داشت. عاشق آزادي انسانها بود.

اگر به فيلمهايش دقيق شويد اوج تكامل و تفاوت را در آثارش شاهد خواهيد بود. به عنوان مثال فاصله ي ساخته شدن خوب، بد،زشت تا روزی روزگاری در غرب، دو سال است، هر دو  وسترنند امااصلاَ باوركردني نيست كه سازنده ی هر دو فيلم يك نفر باشند و اين در حاليست كه هر دو فيلم از نظر اوج زيبايي و خلاقيت بي نظيرند.

پدر لئونه كارگردان و بازيگر سينما بود و مادرش هم بازيگر تئاتر و سينما. 

   لئونه با دستياري كارش را در سينما آغاز كرد، آنهم با ويتوريو دسيكا و در دزد دوچرخه، فصل پاياني دزد دوچرخه لئونه جوان در هيبت كشيش و زير باران ديده مي شود.  او بهترين و گرانترين دستيار كارگردان در زمان خودش بود، تخصص هر كاري را داشت. خصوصاً كار با سياهي لشگرها براي او خيلي آسان بود. ديگر همه مي دانند كه سكانس عظيم و بي نظير ارابه راني  بن هور 1959 ساخته ويليام وايلر كار او بود. ويليام وايلر هرگز سر فيلمبرداري  اين سكانس حاضر  نشد و اين در حاليست كه لئونه هنوز كارگردان نشده بود. لئونه براي اين فصل  دستگاهي هم طراحي كرد و  چندين مرتبه نزديك بود زير ارابه ها لِه شود.

   او فيلمهاي زيادي بنام ديگران ساخته بود، خصوصاً فيلمهاي عظيم و گلادياتوري، ماسيس و ... حتي (فيلم آخرين روزهي پمپي ) ساخته ي اوست و اصلاً ماريو برناد كه فيلم با نام او تمام شده سرتاسر ساخت اين فيلم در بستر بيماري بوده! تجربيات اينچنيني  او را در سينما متبحر كرد. او يگانه دستيار كارگرداني بوده كه در هاليوود هم مشهور بوده و تنها مشكلش اين بوده كه انگليسي نمي دانسته!

اما زمانيكه سينماي مدرن اروپا ، در ايتاليا آنتونيوني و  فيلمسازان موج نو در فرانسه در اواخر دهه پنجاه همه ي ما را شيفته خود كرده بودند، لئونه  بي اعتنا به آنها شاهكار هاي خود را مي ساخت. چرا كه سينماي اروپا و خصوصاً ايتاليا در ورطه ي سقوط و شكست هاي پي در پي تجاري گرفتار آمده بود. (يوزپلنگ ) ساخته ويسكونتي متروگلدوين ماير را ورشكست كرده بود. اما يكباره لئونه با ساختن (بخاطر يك مشت دلار) سينماي بحران زده اروپا را سرپا نگاه داشت. و اينجا بود كه خود موج نويي ها كه همه چيز را بي رحمانه نقد مي كردند براي لئونه سرپا مي ايستادند. و البته لئونه همه ي آنها را آماتور مي خواند و حتي حاضر نمي شد با‌آنها مصاحبه كند.

    در فستيوال ونيز 1965 آنتونيوني با نخستين فيلم رنگي اش (صحراي سرخ ) جلب توجه مي كرد و همه منتظر برنده شدن آن فيلم بودند. اما تهيه كنندگان و فيلمسازان بزرگ دنيا براي لئونه سر و دست مي شكستند. خود لئونه با آنتونيوني از قديم رفيق بود و از او به عنوان كارگردان بزرگ ياد مي كرد. لئونه ديالوگ ها و بازيهاي (صحراي سرخ) را  ضعيف مي دانست و  حق هم  داشت. و البته ديديم  به غير از آنتونيوني و يا سينماگران موج نو فرانسه از گدار و تروفوا و از كوبريك كه در حال ساخت اوديسه 2001 بود و سام پكين پا و تا جان فورد چه احترامي براي هنر لئونه قائل بودند.

در سال 1968 به عنوان داور فستيوال كن برگزيده شدم و سرجولئونه هم رئيس هيات داوران انتخاب بود، كايه دو سينمايي ها از اين بابت در پوست شان نمي گنجيدند. اتفاقات مه 1968 فرانسه در حال وقوع بود.

در اولين ملاقاتم به او گفتم كه چقدر شيفته ي او هستم و چقدر احساس خوبي دارم كه در كنارش هستم. به او گفتم سينمايت چقدر شاعرانه است و ريتم كند فيلمهايم را از  تو تاثير گرفتم. او فوق العاده از اين حرفم خوشحال شد. چون تا آن زمان كمتر كسي به ريتم خاص فيلمهايش اشاره داشت كه بزرگترين دغدغه اش بود. وقتي فيلمم را در فستيوال ديد، گفت بايد تمام فيلمهايت را ببينم، بعد از فستيوال كن به يونان آمد و ظرف 3 روز همه ي فيلمهايم را از 9 صبح تا 6 عصر مي ديد. سينمايي برايش اجاره كردم كه فيلمهايش را در همان سينما ديده بودم، آنروزها عجب  احساس و آرامش خاصي داشتم. خودش صادقانه ريتم خاص فيلمهايش را نشئات گرفته از سينماي ژاپن و خصوصاً كروساوا مي دانست. بعدها مي گفت در روزي روزگاري در غرب به 80درصد آن چيز كه مي خواست رسيد و در روزي روزگاري در آمريكا به 100 درصد.

در واقع لئونه مرا به دنيا معرفي كرد وحتي براي فيلمهايم پول فراهم كرد. در سال 1979 مي خواست دو فيلمم را تهيه كند چون با تاسيس استوديوي فيلمسازي مقتدرش(رافران فيلم‌) غولي شده بود و اين در حالي بود كه خودش 12 سالي فيلم نساخته بود تا سرمايه ي آخرين فيلمش (روزي روزي در آمريكا ) را فراهم كند. ديگر نمي خواست هر فيلمي بسازد.

از آن پس بود كه مدام با هم در تماس بوديم. در فستيوال كن68 ما در فشار بوديم كه به اولين فيلم دالتون ترومبو(جاني سلاح خود را برداشت) از سينماي آمريكا جايزه بدهيم و تقريباَ همه ي داوران روي اين قضيه تفاهم داشتند. اما لئونه زير بار نمي رفت و مي گفت : شما براي گذران زندگي وارد سينما شده ايد اما من عاشق سينما هستم و بنا دارم به عنوان داور استعدادهاي حقيقي را كشف كنم. تنها كسي كه با او تا آخر پاي حرفش ايستاد من بودم، اين بهترين فرصت بود كه خودم را نزد لئونه اثبات كنم  و البته به يك فيلم ديگر آمريكايي جايزه داديم!

يكبار هم در فستيوال برلين با هم بوديم و تصميم گرفتيم به يك استعداد جديد جايزه بدهيم. من و لئونه ( آخرين موج) ساخته پيتر وير كه البته فيلم فوق العاده اي هم نبود برگزيديم و با دردسر زياد به آن جايزه داديم و البته حق هم با ما بود چراكه با اين جايزه پيتر وير توانست فيلمهاي بعدي اش را بسازد و استعداد واقعي اش را نشان بدهد و البته هميشه از ما قدر داني مي كرد.

لئونه از عمق ميدان فيلمهايم تعريف مي كرد كه آنهم تاثيرمستقيم از  آثار خودش بود به عنوان مثال فيلم( به خاطر يك مشت دلار) كه شيفته ي عمق ميدان آن بودم. اصلاً با آن فيلم قضيه عمق ميدان را فهميدم. دائماً فكر مي كنم تكامل فيلمهايم چقدر وابسته يه لئونه است.

رك و راست به من مي گفت هيچكس در نماي درشت تخصص مرا ندارد حتي اسپيلبرگ كه خداي دوربين است!

 در فيلم آخرش آن قاب رابرت دونيرو جادو است، اصلاً نماي غير جادويي در آن وجود ندارد. به آن دريچه ها توجه كنيد. اين حرفش بويي از تواضع ندارد ولي هر چه زمان مي گذرد به حقيقت اين حرفش پي مي برم. سينماي او تكرار نشدني است و بعيد مي دانم ديگر چنين نابغه اي متولد شود خصوصاً كه سينماي امروز ديگر پشت كامپيوتر ساخته مي شود.

 روزي روزگاري در آمريكا در نيويورك فيلمبرداري شد، روزي به من زنگ زد و مرا به رم دعوت كرد، مي خواست سكانس رستوران با بازي دونيرو و اليزابت مك گاون را آنجا بگيرد.

  سر صحنه كه رسيدم اسپيلبرگ و جرج لوكاس روبرو شدم كه خودشان را رسانده اند، آنها از قبل مرا به لطف لئونه مي شناختند كه برايم تعجب آور بود كه اين دو غول سينما مرا مي شناسند! و حالا مثل دو تا بچه ي حرف گوش كن با شيفتگي نظاره گر لئونه ساحر بودند،  دونيرو چقدر با احترام با من طرف مي شد. و اينو موريكونه بيچاره كه لئونه مدام او را دست مي انداخت، اسكورسيسي هم از نيويورك زنگ مي زد و با لوكاس و اسپيلبرگ صحبت مي كرد و از روند كار لئونه جويا مي شد، داشت كلافه مي شد كه نتوانسته به رم بيايد . اسكورسيسي در نيويورك فيلمش را ناتمام رها كرده بود كه به لئونه كمك كند و تهيه كنندگانش از اين كه كارش را ول كرده و زيان مالي به آنها زده تهديدش مي كردند. اما اسكورسيسي مي گفت مگر چنين فرصتي كه با لئونه باشي تكرار مي شود؟!

سر صحنه برايش پيشنهادهايي داشتم كه مثلاَ فلان فاصله تا فلان فاصله را بدون قطع بگير.

او خنده اي سر داد و هيچ نگفت. و به كاري كه به آن اعتقاد داشت ادامه داد. تا اينكه فيلم در فستيوال كن به نمايش در آمد و همه را ميخكوب كرد. يك شب من و او و چند تا از دوستانش را دريكي از بهترين رستورانهاي پاريس شام خورديم عصر آنروز لئونه يك معامله بسيار پر سود كرده بود، در رستوران در مورد اين فيلم حرف زديم. به او گفتم  آن پيشنهادم خيلي خام بودو چقدر با كار تو تفاوت دارد، اعتراف ميكنم  ذره اي از استعداد و توانايي تو را ندارم. من اصلاً به‌آن نوازنده ها فكر نكرده بودم، كارت فوق العاده محكم از آب درآمده بعد از رستوران در پاريس پياده روي كرديم تا اينكه به اصرار لئونه وارد يك رستوران درب و داغان شديم! همه مان از تعجب داشتيم شاخ در مي آورديم آخر چند دقيقه قبل تر در يكي از بهترين رستورانها شام مفصلي خورده بوديم.

  لئونه گفت يك پرس سوسيس مي خواهم! آنهم يك سوسيس بسيار  مشمئز كننده! وقتي با ولع خاصي به سوسيس نفرت آور گاز مي زد گفت امروز يك معامله پر منفعت انجام دادم  اين سوسيس سبب مي شود كه دوران پر مشقتم را فراموش نكنم. و بعد در مورد پيشنهادم گفت:

  آن لحظه اي كه اين پيشنهاد را دادي حالت روشنفكري خاصي داشت كه نمي خواستم مرابا اينهمه تجربه  تحت تاثير امثال برگمان بدانند. در واقع من يك فكر بكر براي آن صحنه طراحي كرده بودم اما با آن پيشنهادت برنامه ي قبلي مرا بهم زدي و فكر بكرتر ديگري به ذهنم خطور كرد!

به او گفتم مي داني كه برگمان چقدر فيلمهاي تو را دوست دارد؟ گفت، از نظر من اهميت سينما همين است، همه فيلمهاي مرا دوست دارند و اگر كسي فيلم مرا دوست نداشت بايد به مغزش شك كرد، چون زحمت هاي مرا ناديده مي گيرد، اما در دنيا چند نفر به ديدن فيلمهاي به اصطلاح روشنفكرانه امثال تو و برگمان مي روند و وقتي با آن همه ادعا بيرون مي آيند مي بيني كه هيچ چيز بارشان نيست! من خوشحالم كسي كه از فيلمم تعربف مي كند حتماً از فيلمم خوشش آمده،... اين هم حق با لئونه بود، فراوان منتقداني در مورد فيلمهايم نوشته اند كه اندكي فهم و شعور نداشته اند و قضيه را وارونه تشخيص داده اند، امثال من و برگمان حتي  از داشتن تماشاگران صادق هم محروميم!

بعد از مرك لوئيس بونوئل و به زمين ماندن پروژه ( صد سال تنهايي)، گابريل ماركز پرونده ساخته شدن اين فيلم را براي هميشه بست و تنها به لئونه فرصت داد كه در مورد آن تصميم بگيرد. لئونه به شرطي اين كار را قبول كرد كه بتواند يك سريال تلويزيوني از آن درآورد ولي تهيه چنين مبلغ هنگفتي در آن  هم براي تلويزيون زمان امكان پذير نبود.

  لئونه در 60 سالگي و برا اثر سكته قلبي درگذشت، دوستي بسيار عزيز را از دادم كه به خودم مي باليدم كه با او دوست هستم . متاسفم كه مرگ فرصت نداد تا آخرين شاهكارش را بسازد. او از مدتها قبل سرمايه اي عظيم را تدارك ديده بود تا (نهصد روز در لينينگراد) را بسازد. اين فيلم مربوط به يكي از فصل هاي ناشناخته جنگ دوم جهاني بود. اوحدود  سي سال روي اين موضوع تحقيق كرده بود. او مي خواست مردم را به تماشاي چيزهايي كه هيچ از آن اطلاع ندارند ببرد، موضوعات حقيقي، بكر و حيرت انگيز كه در لينينگراد رخ داده بود تنها با دوزخ دانته قابل قياس است. اينكه سه ميليون و پانصد هزار نفر طي دو سال و نيم جان خود را فدا كردند تا شهر به دست دشمن نيفتد.  سرجو مي خواست انسان دوست بودنش را با فرياد روي پرده بتاباند. از اين لحاظ مطمئنم كه نه تنها كاملترين و تاثير گذارترين فيلمش بدل مي شد بلكه در  تاريخ سينما هم يك پديده ي بي نظير ظاهر مي گشت.

شروع فيلم را براي من با جزييات  شرح داده بود آن را به پاس خودش شرح مي دهم. فيلم با نماي درشتي از دستان شوستاكوويچ آغاز مي شد كه مشغول نواختن پيانو است. دوربين با حركت آكروباتيك يا هليكوپتر نمايي خارج از خانه را نشان مي دهد. نماي درشت از لاي پنجره كه نوازنده مشغول يافتن نت هاي سمفوني لنينگراد است و آنها را مي يابد، موسيقي حالتي تكراري دارد، سپس صداي 3 آلت موسيقي را داريم كه آن تم را همراهي مي كند، سپس پنج، ده، بيست و صد آلت ديگر به آن اضافه مي شود و در يك پلان سكانسي كه هرگز در عالم سينما ديده نشده( يعني بدون قطع) دستان شوستاكوويچ را آرام آرام ترك كرده ، اطاق او را مشاهده مي كنيم و از پنجره بيرون مي رويم. خيابان  سپيده دم است. دو آدم عادي در خيابان راه مي روند و هريك تفنگي بدوش دارند، سوار قطار شهري مي شوند و دوربين هم همراه آنان سوار قطار مي شود. موسيقي قوي تر مي شود، قطار از لنينگراد خارج مي شود، آدم هاي ديگري سوار قطار مي شوند. نماهاي پراكنده و بدون قطع از قطارها، آدم هاي مسلح و آلات موسيقي زيادتر ميشود. دوربين دشت ها را در مي نوردد و باز موسيقي قوي تر مي شود. سرانجام به هزاران ماشين جنگي آلماني مي رسيم كه آماده ي شليك هستند. با نخستين شليك توپ صداي آن با موسيقي آميخته مي شودو اينجا نما قطع مي شود! پرده اي باز مي شود، كنسرت شوستاكوويچ است. با پنج هزار نفر جمعيت و صد و هشتاد نوازنده در حال اجرا.  متاسفم كه اين  عظيم ترين و خلاقانه ترين عنوان بندي در تاريخ سينما با مرگ دوستم، مجال نيافت.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

باز هم ....ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اردیبهشت

 

 

 

اینکه همه ماه های سال از نظر من اردی بهشت است و من در اردیبهشت متولد شدم و

اولین فیلمم را در اردیبهشت ساختم و در این ماه عاشق ماندم و ماندو الی آخر .... ماهی

که اورسن ولز و شکسپیر و تارکوفسکی در آن هستند و هنوز نمی دانم، کاش سرجو لئونه و سام پکین پا هم

اردیبهشتی بودند و اینکه دوستان خوبی دارم که در تصادف روزگار همه در یک ماه بدنیا آمدیم :

به محمد سلیمانی و سامان کمالی عزیزم ......

 

اینروزها دلم بد جوری هوای ساوه کرده جایی که در آن زندگی کردم و خیلی چیزها بیشتر از زندگی برای

من بود. امورات اقتصادی هم خوب است و مشکلی نیست . خردادماه را اگر اتفاق خاصی نیافتد قول داده ام

حتما ساوه باشم . خوشحالم که جوری زندگی کرده ام که هنوز چند نفری انتظارم را می کشند. لذت بخش نیست؟

 

همه اینها که یک طرف مصاحبه یی از مرجانه ساتراپی خواندم که مرا تحت تاثیر قرار داد  . قبلا درمورد پرسپولیس

در همین صفحه مطلب نوشم ولی قدرت انتحاری و صراحت لهجه ساتراپی مرا عمیقا متاثر ساخت .

حیف بود همه مصاحبه را اینجا نمی آوردم ... در ضمن از رادیو زمانه هم کمال تشکر را دارم بابت این گرته برداری کوچولو

 

گفت و گوی گاردین با مرجان ساتراپی، نویسنده و فیلم‌ساز مشهور ایرانی:

«جامعه‌ای که لذت را پس می‌زند، بیمار است»

ترجمه: نینا وباب


 

آوازه‌ی مرجان ساتراپی، با فیلمِ «پرسپولیس» از مرزهای ایران و فرانسه فراتر رفته است. این نویسنده و فیلمساز ایرانی که در فرانسه زندگی می‌کند، در گفت وگویی که ۲۹ مارچ در گاردین منتشر شد، از زندگی و کار خود گفت. متن زیر ترجمه‌ای از این گفت و گوست.


مرجان ساتراپی مثل توفان وارد اتاق می‌شود. او لباس سیاه پوشیده و به شکلی کوبیستی زیباست، پیکاسو می‌توانست پیکره‌اش را بتراشد. موهای سیاهی دارد. دهانش، بریدگی قرمزی از رژ‌لب است، او مدام حرف می‌زند و به‌نظر می‌رسد دود از هر سوراخ پیدایی بیرون می‌ریزد. همه چیز او شبیه کارتون است. او را تحسین کرده‌اند، چون مشهورترین شخصیت کارتونی در کتاب‌های کمیک خودش است.

ساتراپی ۳۸ ساله، نویسنده‌ی پرسپولیس است، زندگی‌نامه‌ی تصویری که دوران کودکی‌اش در ایران را باز می‌شمارد، سقوط شاه فاسد، سالهای رعب‌آور {آیت‌الله} خمینی، جنگ با عراق، جستن پناهگاه در اروپا، و گذر دردناکش به بزرگسالی.

پرسپولیس نام یونانی پرشیا، به‌شکلی مایوسانه‌، تکان‌دهنده و خنده‌دار است، نامه‌ی عاشقانه‌ی طعنه‌آمیز دختری کوچک به خانواده‌اش.

ساتراپی این فیلم را به همراه وینسنت پارنو، نویسنده‌ی کتاب کمیک، از روی کتاب انیمیشنی به همان فوق‌العاد‌گی ساخته است. فیلم به همان تلخی و سادگی نقاشی‌هایش است (خانواده‌اش می‌توانند سیمپسون‌های ایرانی باشند.) و علاوه بر آن از وجود احساسی اکسپرسیونیستی برخوردار است که فیلم‌های فریتز لانگ را به یادمان می‌آورد.

مقامات ایران، پرسپولیس را فیلمی ضداسلامی دانسته اند. ولی ساتراپی می‌گوید این احمقانه است، چون او یک جانور سیاسی یا یک مفسر مذهبی نیست، او یک هنرمند است. اگرچه پرسپولیس ریاکاری و ظلم حکومت روحانیون ایران را هدف قرار می‌دهد، اما او به همین اندازه منتقد بنیاد‌گرایی مسیحی جورج بوش هم هست.


مرجان ساتراپی، کارگردان ایرانی

ساتراپی در سال ۱۹۶۹ در شهر رشت، نزدیک دریای خزر، به دنیا آمد و در تهران، جایی‌که پدرش مهندس و مادرش طراح لباس بود، بزرگ شد.

او از نجیب‌زادگان تهران است ـ جد مادری او ناصر‌الدین شاه، پادشاه ایران از سال ۱۸۴۸ تا ۱۸۹۶ و پدربزرگش یک شاهزاده بود ـ اما او همیشه نگران بود. چون این مساله که جدش، ۱۰۰ زن داشت باعث افتخارش نبود. او می‌گوید، اگر کمی به عقب برگردیم، خواهیم دید که بیشتر خانواده‌های ایرانی خون اشرافی دارند.

والدینش، روشنفکران مارکسیستی بودند که از زندگی تقریباً مرفه‌‌شان لذت می‌‌بردند، آن‌ها سوار کادیلاک می‌شدند، مشروبات الکلی می‌نوشیدند، در بهترین رستورآن‌ها غذا می‌خوردند، کاملاً غربی بودند، آن‌ها علیه شاه مبارزه کردند و چشم انتظار انقلاب اسلامی بودند، البته تا زمانی‌که اتفاق افتاد.

در پرسپولیس، او دایی عزیزش را که منتظر اعدام است در زندان ملاقات می‌کند. پس از بمباران خانه‌ی همسایه‌اش، او دستبند بهترین دوستش را در ویرانه‌ها «چسبیده به چیزی» می‌یابد.

خصلت دایره‌وار قصه‌گویی (تغییرات زندگی می‌تواند در یک صحنه شروع شود و در همان‌جا پایان یابد.) فیلم را رقت‌انگیزتر می‌کند.

والدینش همیشه او را تشویق می‌کردند تا نظر خودش را داشته باشد. او می‌گوید یک خصوصیت هیتلری در شخصیتش وجود دارد که آن را از پدرش به ارث برده است، منظورش این است که عقایدش برایش مهم‌‌تر از سیاست است.

ساتراپی از اول هم به همه چیز شک می‌کرد: «اگر اکثریت مردم درستکار بودند، ما در بهشت زندگی می‌کردیم. اما ما در بهشت. زندگی نمی‌کنیم، ما در جهنمیم. خب این یعنی چه‌؟ معنای آن این است که اکثریت مردم اشتباه می‌کنند. بنابراین من هرگز به چیزهایی که مردم می‌گویند اعتماد نمی‌کنم.»

در خانه مرجان، هیچ نوع اسباب‌بازی نبود، اما کتاب‌ها بیشتر از آن بود که بتواند بخواند. او تک‌فرزند بود و برای سرگرمی حرف می‌زد و ورق‌بازی می‌کرد. «من همیشه می‌بردم چون تقلب می‌کردم.» او می‌خندد ـ خنده‌ی یک دختر تخس ـ «‌بازی، بدون تقلب چه فایده‌ای دارد؟»

«خلاصه یاد گرفتم چطور بازی کنم، و البته یاد گرفتم چطور تقلب کنم.» او می‌گوید، والدینش آدمهای نازنینی بودند. آن‌ها وانمود می‌کردند متوجه تقلب او نمی‌شوند.


پوستر فیلمِ پرسپولیس

ولی آن‌ها نگران مرجان بودند. وقتی او تقلب نمی‌کرد یا سوال‌های زیرکانه نمی‌پرسید ممکن بود خارج از خانه در تهران در‌ حال خرید نوارهای ممنوع و پوشیدن تی‌شرت‌های مایکل جکسون زیر مانتو باشد. والدینش می‌ترسیدند او گیر ماموران انقلاب بیفتد. مدتی بعد از بمباران خانه‌ی همسایه‌شان، آن‌ها مرجان ۱۴ ساله را برای تحصیل به اتریش فرستادند.

او می‌گوید مشکلش این بود که خیلی باهوش بود وخیلی زود از آدمها و عقایدشان خسته می‌شد. از او می‌پرسم آیا تا‌حالا با کسی به باهوشی خودش دیده است؟ سرش را تکان می‌‌دهد و نفس‌زنان می‌گوید: «نه، شاید وینسنت، جوانی که با او فیلم ساختم.»

ساتراپی به آسانی می‌تواند آدم منفوری باشد، ولی خودآگاهی و شوخ طبعی‌اش آنع از آن می‌شود که آدم از او بدش بیاید. او می‌گوید واقعی‌ترین تصویر در کتاب آخرش، خورشت آلو با مرغ، دایی بزرگش ناصر علی‌خان است، موسیقیدانی که ساز می‌زد و یک عود دسته‌بلند داشت.

وقتی همسر ناصر، سازش را شکست، موسیقیدان ناامید شد و دیگر غذا نخورد و به تختخوابش رفت تا بمیرد، و هشت روز بعد هم مرد: «‌او کاملاً غیر‌قابل تحمل، خودشیفته و خود‌محور؛ ولی در عین حال دوست‌داشتنی و ملیح بود. این همان چیزی است که من دقیقاً در خودم می‌بینم. باید خودشیفته باشی تا یک هنرمند شوی. باید فکر کنی مرکز همه‌چیز هستی وگرنه چرا چیزی می‌آفرین؟ تنها چیزی که باید درک کنی، همین است و سپس بهترین‌ها را خواهید ساخت.»

ما همدیگر را در لندن ملاقات کردیم. او به‌خاطر ممنوعیت سیگار کشیدن نمی‌توانست در بریتانیا بماند. و پیشنهاد داد که در اتاق هتلش با هم صحبت کنیم. چون حداقل می‌توانست آن‌جا سیگار بکشد.

او می‌گوید برای سیگار زندگی می‌کند و از اینکه به‌خاطر آن بمیرد کاملاً راضی است. «برای من سیگار کشیدن مثل نگاه کردن به روح است.» او با صدای دورگه‌ی خشداری می‌گوید «شاعرانگی خارق‌العاده‌ای در سیگار کشیدن وجود دارد؛ از حالتِ گرفتن سیگار، روشن کردن، کشیدن آن، مزه‌اش‌، بوی آن، من عاشق هر چیزی در‌رابطه با سیگارم.»

او هیچ میانه‌ای با لذت‌ستیزان ندارد، کسانی که می‌خواهند ‌با این دلیل ساده که ممکن است زندگی‌مان را طولانی‌تر کنند؛ ما را از هر چیزی که باعث لذتمان می‌شود، منع کنند. هر چیزی که ربطی به خوشی دارد پس زده می‌شود. درباره‌ی خوردن، آن‌ها از کلسترول حرف می‌زنند. وقتی حرف از عشقبازی می‌شود، درباره‌ی ایدز صحبت می‌کنند. ما که درباره‌ی سیگار کشیدن حرف می‌زنیم، آن‌ها از سرطان می‌گویند. جامعه‌ای که لذت را پس می‌زند، بیمار است.


صحنه‌ای از فیلمِ پرسپولیس

«چرا باید مثل آدم‌های مریض زندگی کنیم تا گوشت تازه‌ای نصیب زمین کنیم؟ آرزو می‌کنم گوشت من آنقدر فاسد باشد که هیچ کرمی در تمام دنیا نخواهد آن را بخورد. می‌خواهم پوسیده باشم تا واقعیت مرگ را بپذیرم. هر یک روزی که زندگی می‌کنیم به مرگ نزدیک‌تر می‌شویم. اگر هیچوقت زاده نشوی هیچوقت نخواهی مرد. به دنیا آوردن، مرگ بخشیدن است.»

تعجب‌آور نیست که ساتراپی نوجوان، راهش را در اروپا گم کرد. او انتظار داشت خودش را در بهشتی این‌دنیایی ببیند که «زوزو»، از بهترین دوستان مادرش دنبالش بود. مرجان در پرسپولیس، نشان می‌دهد که آن‌جا چگونه جایی خواهد بود: «خیلی بی‌شرمانه است که مقنعه سر کنی و مدرسه بروی و حق نداشته باشی که به خاطر آن همه جوان‌ی که در جنگ شهید می‌شوند، کسی را سرزنش کنی.»

در ‌حقیقت زوزو، او را به پانسیونی می‌فرستد که به وسیله‌ی راهبه‌ها اداره می‌شود و مرجان به‌خاطر اینکه در جواب مادر مقدس که می‌گوید ایرانی‌ها «بی‌فرهنگ» هستند، او را جنده می‌خواند؛ از آن‌جا بیرون انداخته می‌شود. مرجان جوان به این نتیجه می‌رسد که «در همه‌ی مذاهب، محدودیت‌های یکسانی پیدا می‌کنیم.»

ساتراپی، پسرها و مشروبات الکلی را کشف می‌کند، در شرایط خفت‌باری مواد مخدر پخش می‌کند، بی‌خانمان می‌شود و به‌دلیل برونشیت تا دم مرگ می‌رود. بعد از چهار سال در وین، شکست را می‌پذیرد، حجابش را می‌پوشد و به خانه بر‌می‌گردد.

در ایران، افسرده‌تر می‌شود. او ۱۹ ساله است و دوستانش او را به عنوان یک فاسد غربی نمی‌پذیرند، او به هیچ جا تعلق ندارد؛ یک غربی در ایران، یک ایرانی در غرب. او تلاش می‌کند تا رگش را بزند، اما بدبختانه موفق نمی‌شود. چاقوی میوه هیچوقت یک شکاف ایجاد نمی‌کند. تعداد زیادی قرض ضد افسردگی می‌خورد اما آن‌ها فقط برای سه روز او را می‌خوابانند.


مرجان ساتراپی

«این، حوادث گذشته است، و کاملاً از لحظه‌های خیلی تاریک زندگی‌ام می‌آید. مرگ...‌» برای اولین‌بار، او موفق نمی‌شود جمله‌اش را کامل کند: «‌وقتی مردم می‌گویند هیچ انتخابی وجود ندارد، همیشه یک انتخاب هست؛ برای مثال، مردن. این یک انتخاب است. شما همیشه این انتخاب را دارید.»

به‌نظر می‌رسد، کارش، مثل زندگی‌اش از وجد و شادی به افسردگی می‌رسد. «‌خب، افسردگی، نمی‌دانم. اگر کسی قلب و یا ذره‌ای داشته باشد، همه‌ی دلایل را برای اینکه گهگاه افسرده شود دارد. ولی افسردگی مثل موتوری برای آفرینش است. من به کمی افسردگی نیاز دارم، به اندکی اسید در معده‌ام، تا بتوانم خلق کنم. وقتی شادم، فقط دوست دارم برقصم.»

او در ایران، در رشته‌ی گرافیک تحصیل کرد و در ۲۱ سالگی با یک هنرمند جوان ازدواج کرد که قطبِ متضاد او از کار درآمد. او به مرجان اجازه می‌داد هر کاری دوست دارد انجام دهد ولی باز هم او احساس می‌کرد زندانی است. بعد از یک ماه آن‌ها در تخت‌های جدا خوابیدند و سه سال بعد از هم جدا شدند.

او می‌گوید به‌عنوان یک زن جوان، چیزی را اشتباه فهمیده بود. «وقتی ۲۰ سالم بود خیلی احمق بودم. می‌توانستم ریاضیات را خیلی سریع حل کنم پس این نوع تیزهوشی را داشتم ولی آگاهی زندگی را نداشتم. من خیلی پرخاشگر بودم، همه‌ی انتخاب‌هایم بد بود، معتقد بودم که آدم دلچسبی هستم ولی نبودم، فکر می‌کردم آدم بدجنسی هستم ولی نبودم. همه‌ی فکرهایم اشتباه بود. سن آدم که بالا می‌رود، چیزها بهتر و بهتر می‌شوند.»


صحنه‌ای از فیلمِ پرسپولیس

در ۲۴ سالگی، او به اروپا بازگشت و دومین مدرک هنر را در استراسبورگ به دست آورد. زندگی‌اش، با تدریس ایروبیک و زبان می‌چرخید. وقتی درسش تمام شد، منتظر بود برایش جشن بگیرند. ولی هیچ‌کس علاقه‌ای نشان نداد. «‌وقتی شما به مدرسه‌ی هنر می‌روید فکر می‌کنید مرکز دنیایید، پابلو پیکاسوی بعدی، شما از مدرسه‌ی هنر بیرون خواهید آمد و همه خواهند گفت: «پابلو، کجا بودی؟ ما منتظرت بودیم. ولی هیچ‌کس منتظر شما نیست. این راهی است که بود. آن‌ها حق داشتند مرا نپذیرند. من روی پروژه‌هایی که رد کرده بودند دوباره کار کردم و آن‌ها بهتر شدند.»

به او می‌گویم هنوز هم آن ولگردی جوانی در او باقی مانده است، نه؟ او اعتراض می‌کند، او به تمام معنی بورژوا است. «من خانوم هستم.» او از تلفظ آن خوشش می‌آید. با میلی شهوانی، زبانش را می‌چرخاند و تکرارش می‌کند. «من خانوم هستم.» او دوست دارد مردم را فریب دهد ومی‌گوید: «بهتر است شبیه چیزی که هستی نباشی؛ بهتر است شبیه یک زن هرزه باشی چون همه‌ی درها به رویت باز می‌شوند و تو می‌توانی بروی و جهنم بسازی. این خیلی هیجان‌انگیز‌تر است.» او از نبود جاه‌طلبی در جوآن‌های امروز احساس نوامیدی می‌کند. «رویای آن‌ها پاریس هیلتون شدن است.»

ساتراپی که ۱۲ سال در پاریس زندگی کرده، می‌گوید در دنیای امروز چیزهای زیادی برای ترسیدن وجود دارد. ایرانِ دارای پتانسیل تولید سلاح‌های اتمی، سلاح‌های اتمی فعال در آمریکا؛ ایمان کورکورانه‌ی بوش و احمدی‌نژاد‌ که بیشتر از جریان سیاسی به خدا توکل می‌کنند. با لحن تحقیرآمیزی می‌گوید؛ حتی فرانسوی‌ها که به ترس و تنفر رای می‌دهند.

او عقیده دارد جهان به سوی بدبختی می‌رود، دیگر هیچ ضدیتی با کاپیتالیسم وجود ندارد. «حالا چین هم کاپیتالیست شده است، همه‌ی ما در مسیر یکسانی قدم بر می‌داریم. نمی‌خواهم از کمونیسم دفاع کنم، ولی وقتی قدرت به سویی می‌رود، ما به قدرتی نیاز داریم که به سمت دیگری برود. مساله‌ی دیگر، این است که ۱۰سال، شیطان نامیده شده‌ایم (اشاره به محور شرارت). دیگری را شیطان نامیدن، خطرناک‌ترین چیزی است که صورت می‌گیرد؛ این آغاز فاشیسم است. اگر شیطان، مردم یک مکان یا کشور هستند؛ خب، برویم و نابودشان کنیم... من فقط یک هنرمندم و وظیفه‌ام طرح سوال است.»

شخصیت هنری مرجان در سال ۱۹۹۵شکل گرفت. وقتی‌که رمانِ تصویری «موش‌ها» نوشته‌ی آرت اسپیگلمن را خواند. هیچوقت فکر نکرده بود که اینطوری هم می‌ شود قصه گفت. ساتراپی فکر کرد که کتاب کمیک می‌تواند فرم انتخابی‌اش باشد. ناشران، بارها آثار او را رد کرده بودند. او به دیدار ناشر برجسته‌ی فرانسه رفت. کسی که به‌حدی از کار ساتراپی بیزار بود که عصبانی شد.

«او گفت تو هیچ سبکی نداری، کارت، منسجم نیست. من افسرده به خانه برگشتم و تمام هفته گریه کردم. دو سال بعد، پرسپولیس چاپ شد و من چندتایی جایزه گرفتم و آوازه‌ای به‌هم زدم، منشی همین آقا صدایم کرد و گفت، این آقا می‌خواهد مرا ببیند. خب من با همان کتاب رفتم و او همانطوری بود که قبلاً دیده بودمش؛ چه شجاعتی! شما همه‌ی سبک‌های مختلف را امتحان کردی. جواب دادم این آن چیزی نیست که شما سه سال پیش به من گفتی. او گفت آیا من سه سال پیش شما را دیدم؟ من گفتم شما حافظه‌ی خوبی نداری، ولی من دارم.»
او می‌‌خندد: «ما به کار با یکدیگر خاتمه دادیم. من آدم انتقام‌جویی نیستم.»

ساتراپی، نوشتن پرسپولیس را در سال ۱۹۹۹ وقتی ۲۹ ساله بود، آغاز کرد و سال بعد کتاب چاپ شد. او می‌گوید، اگر آن را ۱۰ سال زودتر نوشته بود، چیز مزخرفی می‌شد، چون او خیلی عصبانی بود.

در گذشته، دنیایش به سادگی، به دو بخش خوب‌ها و بدها تقسیم شده بود. در‌حالیکه افراطی‌های دوران جوانی‌اش شکل ملاها را به خود گرفته بودند، حالا او آن‌ها را همه جا می‌بیند. «من در مقابل بنیادگرایی می‌ایستم. من با هیچ مذهبی مخالف نیستم، اسلام، یهودیت، مسیحیت... کشتن آدمهایی که من مخالفشان هستم استفاده از ایدئولوژی است.»

او منتقد نفس حجاب نیست، از تحمیل حجاب انتقاد می‌کند. «من کاملاً معتقدم در یک جامعه اگر کسی بخواهد کاملاً برهنه در خیابان قدم بزند باید بتواند و اگر کسی بخواهد حجاب بپوشد باید بتواند.»

آیا او مذهبی است؟ «مذهب، یک امر کاملاً شخصی است، چیزی است بین شخص و خدا یا روح اعلی یا هر چیزی که تلقی می‌شود و تا زمانیکه شخصی باقی می‌ماند خیلی خوب است. وقتی عمومی می‌شود، خوب نیست. و به همین دلیل من هم آن را عمومی نمی‌کنم.»

وقتی پرسپولیس چاپ شد، او فکر می‌کرد ۳۰۰ نفر آن را خواهند خرید «تا به دختران ایرانی که در پاریس زندگی می‌کنند کمک کند.» تاکنون بالغ بر یک میلیون نسخه از آن به فروش رفته است و به ۲۴ زبان ترجمه‌ شده است (‌خود ساتراپی به شش زبان فارسی، فرانسوی، آلمانی، انگلیسی، سوئدی، ایتالیایی صحبت می‌کند.)

چیزی‌که باعث برایش لذت‌بخش است، جاذبه‌ی جهانی داستان است. داستان، فقط درباره‌ی ایران نیست، پرسپولیس، درباره‌ی بزرگ شدن انسان همراه با مشکلاتش در هر جایی است.

هنوز چیزی سرگردان در ساتراپی هست. در فرانسه سیگار کشیدن در مکآن‌های عمومی ممنوع شده است، او به فکر نقل‌مکانی دوباره است، شاید به یونان. هشت سال است که به ایران بازنگشته است، جایی که والدینش زندگی می‌کنند. او نمی‌داند تا چه اندازه در ایران، جایی که کتاب‌هایش به شکل زیرزمینی و افست در دسترس هست، ایمن خواهد بود. او می‌ترسد که به زندان بیفتد، و این، خطری نیست که خودش را برایش آماده کرده باشد.

فعلاً شاید تماس اصلی‌اش با ایران از طریق کارش باشد. در فیلم پرسپولیس که کاندیدای بهترین انیمیشن اسکار شده بود، ایگی پاپ، قهرمان همیشگی او و کاترین دنو، جنا رونالد و چیرا ماستووینی حرف می‌زنند. «برای من ایگی پاپ یک آوازه‌خوان است، ولی یک آوازه‌خوان عصبانی و ناامید.»

ترکیبی از لطافت، زودرنجی، مهربانی و انسانیت و مردم‌گریزی چیزی است که کارش را بسیار خاطره‌انگیز می‌کند. برجسته‌ترین شخصیت‌هایی که او در داستانش خلق کرده، نماینده‌هایی از اعضای خانواده‌اش هستند که او بیشتر از همه دوستشان دارد؛ مادربزرگ سکسی‌اش که پستآن‌هایش را در شیر شستشو می‌داد تا خوش فرم بمانند؛ پدر کاریزماتیکش که خوش‌گذرانی زندگی‌اش را درست مثل ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی‌اش می‌پرستید؛ مادر کاملاً مدرنش که به‌خاطر ازدواج زود‌هنگام دخترش گریه می‌کرد.

او از گردش روزگار در تعجب است. در فرانسه، با مردی ازدواج کرد که چیزی درباره‌اش نمی‌گوید، جز اینکه سوئدی است. آن‌ها فرزندی ندارند. «وقتی‌که مردم می‌گویند بچه‌دار شدن خیلی طبیعی است نمی‌فهمم... می‌خواهم زندگی‌ام را وقف هنرم کنم. و می‌دانم اگر مرد بودم و این را می‌گفتم هنرمند بزرگی می‌شدم که زندگی‌اش را فدای استعدادش می‌کند، اما تا زمانیکه زن هستم همین سلیطه‌ی جاه‌طلبی می‌شوم که نمی‌خواهد بچه‌دار شود. بعضی آدم‌ها همینجوری فکر می‌کنند ولی من اهمیتی نمی‌دهم.»

حالا که او فاصله‌ی مناسبی از گذشته دارد، می‌تواند ببیند که شاید چیزها به همان خوبی که آن‌ها را به دست می‌آورد، هستند. «من زنی هستم که از ایران آمده‌ام، در کاری که می‌خواستم، موفق شدم، در شهری که دوست داشتم زندگی می‌کنم، با مردی که می‌خواستم زندگی می‌کنم، کاری می‌کنم که می‌خواستم، و آن‌ها به‌خاطر آن به من پول می‌دهند، فوق‌العاده است. چند‌تا از آدم‌های دنیا اینچنین خوشبخت‌اند؟»

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

داستانی از ارنست همینگوی

کفش نوزاد

 

فروشی،

هرگز پوشیده نشده.                                                

                                                             

 

پی نوشت : این داستان که کوتاه ترین داستان جهان از نظر کارشناسان ادبیات است فقط ۶ کلمه دارد و آن را ارنست همینگوی برای شرکت در یک مسابقه داستان نویسی کوتاه ارائه کرده بود و بابت آن ۷۰۰ دلار نیز جایزه گرفت و بعد ها نیز در مورد آن مقالات بسیاری نوشته شد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

درود

 

در این 14 نوروز نم باران با عطر بهار نارنجی که کمی زودتر از موعدش فضای مازندران را پیچیده آخرین روزهای تعطیلات مرا سرشار کرده است . بچه ها بی توجه به پیام آموزش و پرورش امروز را تعطیل کرده اند و کوچه پر شده از بازی . خوشحالم که موسیقی صبحم را با شهرام شب پره نو کردم .... آنقدر انرژی در آثار شهرام هست که برای من زیاد هم هست وحالا که عطر بهار نارنج مازندران که به حتم بهترین عطر بهارنارنج دنیا را دارد سر رسیده و من و هوا و زمین سرشار ..... پست تازه اثر نو را با آخرین شعرهایم بروز شده تقدیم می کنم

 

 

سایه سترون

 

 

در خودم

به دام افتادن

       زیبا نیست؟

 

گاهی آنقدر می گریزم باید گریخت

مسیـری به خویـش می رسد مــشغول است

 

 

 

 

 

گریه ها

 

 

روز تازه

نو می شوی

"صبح بخیر امروز"

رویا ها را باد شده اند

بیرون بیا ، بیا

بیرون تر از خودت که جایی نیست

اینجا .....

         هر جا

ابدیـت یــک روز بیشـتر

 

 

 

 

 

 

***

 

یک قاصدک در اتاق

 

هم  عین                                                         

   خوشحالی ست      

                                                                  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شکراله ذبیحی  |