خیلی پیشتر از اینها می خواستم از بزرگترین استاد سینمایی خودم که ازش چه در زندگی و فیلمهایم تاثیر گرفتم (سرجو لئونه) مطلبی داشته باشم . علاقه و میل مفرط من به سینمای لئونه و نوع و نگرش انسانی اش آنچنان عنان گسیخته است که هیچگاه نتوانستم مطلب سازمانمندی را بنویسم . گو اینکه فیلم آخرم نگاه هایی از جنس لئونه همراه دارد اما همیشه جای لئونه در اثر نو خالی بود تا اینکه مدتی پیش شبکه آرته فرانسه مصاحبه یی از تئو آنجلو پولوس را پخش کرد که او از تاثیر لئونه بر سینمایش حرف می زد . خیلی دلم میخواست بدانم آنجلو پولوس چه می گوید اما حیف که عدم تسلط من به زبان فرانسه حسرتی دیگر برایم ایجاد کرد . زمان کمی نگذشته بود تا اینکه آرزو تسلیمی مصاحبه را که از آرته ضبط و خودش ترجمه کرده بود را در صفحه اش ارائه کرد و این بود که خونی دوباره در من جاری شد واکنون لئونه و حرفهایش در موسیقی نوستالژیک موریکونه اینجا هستند ..... مثل لبخند وداع نودلز در پایان روزی روزگاری آمریکا ....

برای من سرجو لئونه در زندگی و سينما همه چيز است و اين بخت را داشتم كه دوستي عميقي با او داشته باشم. لئونه خلاق ترين آدمي است كه در عالم هنر با او روبرو شده ام. تفاوت سينماي ما از زمين تا آسمان بود، اما از هر نظر براي كارهاي هم ارزش قائل بوديم. او فردي با دغدغه هاي انساني و اجتماعي بود، خودش را سوسياليستي سرخورده مي دانست. هراس از ظهورمجدد فاشيسم كابوس او بود. از جنگ، مافيا و مذهب و كليسا هراس داشت. عاشق آزادي انسانها بود.
اگر به فيلمهايش دقيق شويد اوج تكامل و تفاوت را در آثارش شاهد خواهيد بود. به عنوان مثال فاصله ي ساخته شدن خوب، بد،زشت تا روزی روزگاری در غرب، دو سال است، هر دو وسترنند امااصلاَ باوركردني نيست كه سازنده ی هر دو فيلم يك نفر باشند و اين در حاليست كه هر دو فيلم از نظر اوج زيبايي و خلاقيت بي نظيرند.
پدر لئونه كارگردان و بازيگر سينما بود و مادرش هم بازيگر تئاتر و سينما.
لئونه با دستياري كارش را در سينما آغاز كرد، آنهم با ويتوريو دسيكا و در دزد دوچرخه، فصل پاياني دزد دوچرخه لئونه جوان در هيبت كشيش و زير باران ديده مي شود. او بهترين و گرانترين دستيار كارگردان در زمان خودش بود، تخصص هر كاري را داشت. خصوصاً كار با سياهي لشگرها براي او خيلي آسان بود. ديگر همه مي دانند كه سكانس عظيم و بي نظير ارابه راني بن هور 1959 ساخته ويليام وايلر كار او بود. ويليام وايلر هرگز سر فيلمبرداري اين سكانس حاضر نشد و اين در حاليست كه لئونه هنوز كارگردان نشده بود. لئونه براي اين فصل دستگاهي هم طراحي كرد و چندين مرتبه نزديك بود زير ارابه ها لِه شود.
او فيلمهاي زيادي بنام ديگران ساخته بود، خصوصاً فيلمهاي عظيم و گلادياتوري، ماسيس و ... حتي (فيلم آخرين روزهي پمپي ) ساخته ي اوست و اصلاً ماريو برناد كه فيلم با نام او تمام شده سرتاسر ساخت اين فيلم در بستر بيماري بوده! تجربيات اينچنيني او را در سينما متبحر كرد. او يگانه دستيار كارگرداني بوده كه در هاليوود هم مشهور بوده و تنها مشكلش اين بوده كه انگليسي نمي دانسته!
اما زمانيكه سينماي مدرن اروپا ، در ايتاليا آنتونيوني و فيلمسازان موج نو در فرانسه در اواخر دهه پنجاه همه ي ما را شيفته خود كرده بودند، لئونه بي اعتنا به آنها شاهكار هاي خود را مي ساخت. چرا كه سينماي اروپا و خصوصاً ايتاليا در ورطه ي سقوط و شكست هاي پي در پي تجاري گرفتار آمده بود. (يوزپلنگ ) ساخته ويسكونتي متروگلدوين ماير را ورشكست كرده بود. اما يكباره لئونه با ساختن (بخاطر يك مشت دلار) سينماي بحران زده اروپا را سرپا نگاه داشت. و اينجا بود كه خود موج نويي ها كه همه چيز را بي رحمانه نقد مي كردند براي لئونه سرپا مي ايستادند. و البته لئونه همه ي آنها را آماتور مي خواند و حتي حاضر نمي شد باآنها مصاحبه كند.
در فستيوال ونيز 1965 آنتونيوني با نخستين فيلم رنگي اش (صحراي سرخ ) جلب توجه مي كرد و همه منتظر برنده شدن آن فيلم بودند. اما تهيه كنندگان و فيلمسازان بزرگ دنيا براي لئونه سر و دست مي شكستند. خود لئونه با آنتونيوني از قديم رفيق بود و از او به عنوان كارگردان بزرگ ياد مي كرد. لئونه ديالوگ ها و بازيهاي (صحراي سرخ) را ضعيف مي دانست و حق هم داشت. و البته ديديم به غير از آنتونيوني و يا سينماگران موج نو فرانسه از گدار و تروفوا و از كوبريك كه در حال ساخت اوديسه 2001 بود و سام پكين پا و تا جان فورد چه احترامي براي هنر لئونه قائل بودند.
در سال 1968 به عنوان داور فستيوال كن برگزيده شدم و سرجولئونه هم رئيس هيات داوران انتخاب بود، كايه دو سينمايي ها از اين بابت در پوست شان نمي گنجيدند. اتفاقات مه 1968 فرانسه در حال وقوع بود.
در اولين ملاقاتم به او گفتم كه چقدر شيفته ي او هستم و چقدر احساس خوبي دارم كه در كنارش هستم. به او گفتم سينمايت چقدر شاعرانه است و ريتم كند فيلمهايم را از تو تاثير گرفتم. او فوق العاده از اين حرفم خوشحال شد. چون تا آن زمان كمتر كسي به ريتم خاص فيلمهايش اشاره داشت كه بزرگترين دغدغه اش بود. وقتي فيلمم را در فستيوال ديد، گفت بايد تمام فيلمهايت را ببينم، بعد از فستيوال كن به يونان آمد و ظرف 3 روز همه ي فيلمهايم را از 9 صبح تا 6 عصر مي ديد. سينمايي برايش اجاره كردم كه فيلمهايش را در همان سينما ديده بودم، آنروزها عجب احساس و آرامش خاصي داشتم. خودش صادقانه ريتم خاص فيلمهايش را نشئات گرفته از سينماي ژاپن و خصوصاً كروساوا مي دانست. بعدها مي گفت در روزي روزگاري در غرب به 80درصد آن چيز كه مي خواست رسيد و در روزي روزگاري در آمريكا به 100 درصد.
در واقع لئونه مرا به دنيا معرفي كرد وحتي براي فيلمهايم پول فراهم كرد. در سال 1979 مي خواست دو فيلمم را تهيه كند چون با تاسيس استوديوي فيلمسازي مقتدرش(رافران فيلم) غولي شده بود و اين در حالي بود كه خودش 12 سالي فيلم نساخته بود تا سرمايه ي آخرين فيلمش (روزي روزي در آمريكا ) را فراهم كند. ديگر نمي خواست هر فيلمي بسازد.
از آن پس بود كه مدام با هم در تماس بوديم. در فستيوال كن68 ما در فشار بوديم كه به اولين فيلم دالتون ترومبو(جاني سلاح خود را برداشت) از سينماي آمريكا جايزه بدهيم و تقريباَ همه ي داوران روي اين قضيه تفاهم داشتند. اما لئونه زير بار نمي رفت و مي گفت : شما براي گذران زندگي وارد سينما شده ايد اما من عاشق سينما هستم و بنا دارم به عنوان داور استعدادهاي حقيقي را كشف كنم. تنها كسي كه با او تا آخر پاي حرفش ايستاد من بودم، اين بهترين فرصت بود كه خودم را نزد لئونه اثبات كنم و البته به يك فيلم ديگر آمريكايي جايزه داديم!
يكبار هم در فستيوال برلين با هم بوديم و تصميم گرفتيم به يك استعداد جديد جايزه بدهيم. من و لئونه ( آخرين موج) ساخته پيتر وير كه البته فيلم فوق العاده اي هم نبود برگزيديم و با دردسر زياد به آن جايزه داديم و البته حق هم با ما بود چراكه با اين جايزه پيتر وير توانست فيلمهاي بعدي اش را بسازد و استعداد واقعي اش را نشان بدهد و البته هميشه از ما قدر داني مي كرد.
لئونه از عمق ميدان فيلمهايم تعريف مي كرد كه آنهم تاثيرمستقيم از آثار خودش بود به عنوان مثال فيلم( به خاطر يك مشت دلار) كه شيفته ي عمق ميدان آن بودم. اصلاً با آن فيلم قضيه عمق ميدان را فهميدم. دائماً فكر مي كنم تكامل فيلمهايم چقدر وابسته يه لئونه است.
رك و راست به من مي گفت هيچكس در نماي درشت تخصص مرا ندارد حتي اسپيلبرگ كه خداي دوربين است!
در فيلم آخرش آن قاب رابرت دونيرو جادو است، اصلاً نماي غير جادويي در آن وجود ندارد. به آن دريچه ها توجه كنيد. اين حرفش بويي از تواضع ندارد ولي هر چه زمان مي گذرد به حقيقت اين حرفش پي مي برم. سينماي او تكرار نشدني است و بعيد مي دانم ديگر چنين نابغه اي متولد شود خصوصاً كه سينماي امروز ديگر پشت كامپيوتر ساخته مي شود.
روزي روزگاري در آمريكا در نيويورك فيلمبرداري شد، روزي به من زنگ زد و مرا به رم دعوت كرد، مي خواست سكانس رستوران با بازي دونيرو و اليزابت مك گاون را آنجا بگيرد.
سر صحنه كه رسيدم اسپيلبرگ و جرج لوكاس روبرو شدم كه خودشان را رسانده اند، آنها از قبل مرا به لطف لئونه مي شناختند كه برايم تعجب آور بود كه اين دو غول سينما مرا مي شناسند! و حالا مثل دو تا بچه ي حرف گوش كن با شيفتگي نظاره گر لئونه ساحر بودند، دونيرو چقدر با احترام با من طرف مي شد. و اينو موريكونه بيچاره كه لئونه مدام او را دست مي انداخت، اسكورسيسي هم از نيويورك زنگ مي زد و با لوكاس و اسپيلبرگ صحبت مي كرد و از روند كار لئونه جويا مي شد، داشت كلافه مي شد كه نتوانسته به رم بيايد . اسكورسيسي در نيويورك فيلمش را ناتمام رها كرده بود كه به لئونه كمك كند و تهيه كنندگانش از اين كه كارش را ول كرده و زيان مالي به آنها زده تهديدش مي كردند. اما اسكورسيسي مي گفت مگر چنين فرصتي كه با لئونه باشي تكرار مي شود؟!
سر صحنه برايش پيشنهادهايي داشتم كه مثلاَ فلان فاصله تا فلان فاصله را بدون قطع بگير.
او خنده اي سر داد و هيچ نگفت. و به كاري كه به آن اعتقاد داشت ادامه داد. تا اينكه فيلم در فستيوال كن به نمايش در آمد و همه را ميخكوب كرد. يك شب من و او و چند تا از دوستانش را دريكي از بهترين رستورانهاي پاريس شام خورديم عصر آنروز لئونه يك معامله بسيار پر سود كرده بود، در رستوران در مورد اين فيلم حرف زديم. به او گفتم آن پيشنهادم خيلي خام بودو چقدر با كار تو تفاوت دارد، اعتراف ميكنم ذره اي از استعداد و توانايي تو را ندارم. من اصلاً بهآن نوازنده ها فكر نكرده بودم، كارت فوق العاده محكم از آب درآمده بعد از رستوران در پاريس پياده روي كرديم تا اينكه به اصرار لئونه وارد يك رستوران درب و داغان شديم! همه مان از تعجب داشتيم شاخ در مي آورديم آخر چند دقيقه قبل تر در يكي از بهترين رستورانها شام مفصلي خورده بوديم.
لئونه گفت يك پرس سوسيس مي خواهم! آنهم يك سوسيس بسيار مشمئز كننده! وقتي با ولع خاصي به سوسيس نفرت آور گاز مي زد گفت امروز يك معامله پر منفعت انجام دادم اين سوسيس سبب مي شود كه دوران پر مشقتم را فراموش نكنم. و بعد در مورد پيشنهادم گفت:
آن لحظه اي كه اين پيشنهاد را دادي حالت روشنفكري خاصي داشت كه نمي خواستم مرابا اينهمه تجربه تحت تاثير امثال برگمان بدانند. در واقع من يك فكر بكر براي آن صحنه طراحي كرده بودم اما با آن پيشنهادت برنامه ي قبلي مرا بهم زدي و فكر بكرتر ديگري به ذهنم خطور كرد!
به او گفتم مي داني كه برگمان چقدر فيلمهاي تو را دوست دارد؟ گفت، از نظر من اهميت سينما همين است، همه فيلمهاي مرا دوست دارند و اگر كسي فيلم مرا دوست نداشت بايد به مغزش شك كرد، چون زحمت هاي مرا ناديده مي گيرد، اما در دنيا چند نفر به ديدن فيلمهاي به اصطلاح روشنفكرانه امثال تو و برگمان مي روند و وقتي با آن همه ادعا بيرون مي آيند مي بيني كه هيچ چيز بارشان نيست! من خوشحالم كسي كه از فيلمم تعربف مي كند حتماً از فيلمم خوشش آمده،... اين هم حق با لئونه بود، فراوان منتقداني در مورد فيلمهايم نوشته اند كه اندكي فهم و شعور نداشته اند و قضيه را وارونه تشخيص داده اند، امثال من و برگمان حتي از داشتن تماشاگران صادق هم محروميم!
بعد از مرك لوئيس بونوئل و به زمين ماندن پروژه ( صد سال تنهايي)، گابريل ماركز پرونده ساخته شدن اين فيلم را براي هميشه بست و تنها به لئونه فرصت داد كه در مورد آن تصميم بگيرد. لئونه به شرطي اين كار را قبول كرد كه بتواند يك سريال تلويزيوني از آن درآورد ولي تهيه چنين مبلغ هنگفتي در آن هم براي تلويزيون زمان امكان پذير نبود.
لئونه در 60 سالگي و برا اثر سكته قلبي درگذشت، دوستي بسيار عزيز را از دادم كه به خودم مي باليدم كه با او دوست هستم . متاسفم كه مرگ فرصت نداد تا آخرين شاهكارش را بسازد. او از مدتها قبل سرمايه اي عظيم را تدارك ديده بود تا (نهصد روز در لينينگراد) را بسازد. اين فيلم مربوط به يكي از فصل هاي ناشناخته جنگ دوم جهاني بود. اوحدود سي سال روي اين موضوع تحقيق كرده بود. او مي خواست مردم را به تماشاي چيزهايي كه هيچ از آن اطلاع ندارند ببرد، موضوعات حقيقي، بكر و حيرت انگيز كه در لينينگراد رخ داده بود تنها با دوزخ دانته قابل قياس است. اينكه سه ميليون و پانصد هزار نفر طي دو سال و نيم جان خود را فدا كردند تا شهر به دست دشمن نيفتد. سرجو مي خواست انسان دوست بودنش را با فرياد روي پرده بتاباند. از اين لحاظ مطمئنم كه نه تنها كاملترين و تاثير گذارترين فيلمش بدل مي شد بلكه در تاريخ سينما هم يك پديده ي بي نظير ظاهر مي گشت.
شروع فيلم را براي من با جزييات شرح داده بود آن را به پاس خودش شرح مي دهم. فيلم با نماي درشتي از دستان شوستاكوويچ آغاز مي شد كه مشغول نواختن پيانو است. دوربين با حركت آكروباتيك يا هليكوپتر نمايي خارج از خانه را نشان مي دهد. نماي درشت از لاي پنجره كه نوازنده مشغول يافتن نت هاي سمفوني لنينگراد است و آنها را مي يابد، موسيقي حالتي تكراري دارد، سپس صداي 3 آلت موسيقي را داريم كه آن تم را همراهي مي كند، سپس پنج، ده، بيست و صد آلت ديگر به آن اضافه مي شود و در يك پلان سكانسي كه هرگز در عالم سينما ديده نشده( يعني بدون قطع) دستان شوستاكوويچ را آرام آرام ترك كرده ، اطاق او را مشاهده مي كنيم و از پنجره بيرون مي رويم. خيابان سپيده دم است. دو آدم عادي در خيابان راه مي روند و هريك تفنگي بدوش دارند، سوار قطار شهري مي شوند و دوربين هم همراه آنان سوار قطار مي شود. موسيقي قوي تر مي شود، قطار از لنينگراد خارج مي شود، آدم هاي ديگري سوار قطار مي شوند. نماهاي پراكنده و بدون قطع از قطارها، آدم هاي مسلح و آلات موسيقي زيادتر ميشود. دوربين دشت ها را در مي نوردد و باز موسيقي قوي تر مي شود. سرانجام به هزاران ماشين جنگي آلماني مي رسيم كه آماده ي شليك هستند. با نخستين شليك توپ صداي آن با موسيقي آميخته مي شودو اينجا نما قطع مي شود! پرده اي باز مي شود، كنسرت شوستاكوويچ است. با پنج هزار نفر جمعيت و صد و هشتاد نوازنده در حال اجرا. متاسفم كه اين عظيم ترين و خلاقانه ترين عنوان بندي در تاريخ سينما با مرگ دوستم، مجال نيافت.













