تبليغاتX
اثر نو

اثر نو

هنر ــ دنیای پیش رو

 

خیلی پیشتر از اینها می خواستم از بزرگترین استاد سینمایی خودم که ازش چه در زندگی و فیلمهایم تاثیر گرفتم (سرجو لئونه) مطلبی داشته باشم . علاقه و میل مفرط من به سینمای لئونه و نوع و نگرش انسانی اش آنچنان عنان گسیخته است که هیچگاه نتوانستم مطلب سازمانمندی را بنویسم . گو اینکه فیلم آخرم نگاه هایی از جنس لئونه همراه دارد اما همیشه جای لئونه در اثر نو خالی بود تا اینکه مدتی پیش شبکه آرته فرانسه مصاحبه یی از تئو آنجلو پولوس را پخش کرد که او از تاثیر لئونه بر سینمایش حرف می زد . خیلی دلم میخواست بدانم آنجلو پولوس چه می گوید اما حیف که عدم تسلط من به زبان فرانسه حسرتی دیگر برایم ایجاد کرد . زمان کمی نگذشته بود تا اینکه آرزو تسلیمی مصاحبه را که از آرته ضبط و خودش ترجمه کرده بود را در صفحه اش ارائه کرد و این بود که خونی دوباره در من جاری شد واکنون لئونه و حرفهایش در موسیقی نوستالژیک موریکونه اینجا هستند ..... مثل لبخند وداع نودلز در پایان روزی روزگاری آمریکا ....

 

                         

تئو آنجلو پولوس                                            سرجو لئونه

 

برای من سرجو لئونه در زندگی و سينما همه چيز است و اين بخت را داشتم كه دوستي عميقي با او داشته باشم. لئونه خلاق ترين آدمي است كه در عالم هنر با او روبرو شده ام. تفاوت سينماي ما از زمين تا آسمان بود، اما از هر نظر براي كارهاي هم ارزش قائل بوديم. او فردي با دغدغه هاي انساني و اجتماعي بود، خودش را سوسياليستي سرخورده مي دانست. هراس از ظهورمجدد فاشيسم كابوس او بود. از جنگ، مافيا و مذهب و كليسا هراس داشت. عاشق آزادي انسانها بود.

اگر به فيلمهايش دقيق شويد اوج تكامل و تفاوت را در آثارش شاهد خواهيد بود. به عنوان مثال فاصله ي ساخته شدن خوب، بد،زشت تا روزی روزگاری در غرب، دو سال است، هر دو  وسترنند امااصلاَ باوركردني نيست كه سازنده ی هر دو فيلم يك نفر باشند و اين در حاليست كه هر دو فيلم از نظر اوج زيبايي و خلاقيت بي نظيرند.

پدر لئونه كارگردان و بازيگر سينما بود و مادرش هم بازيگر تئاتر و سينما. 

   لئونه با دستياري كارش را در سينما آغاز كرد، آنهم با ويتوريو دسيكا و در دزد دوچرخه، فصل پاياني دزد دوچرخه لئونه جوان در هيبت كشيش و زير باران ديده مي شود.  او بهترين و گرانترين دستيار كارگردان در زمان خودش بود، تخصص هر كاري را داشت. خصوصاً كار با سياهي لشگرها براي او خيلي آسان بود. ديگر همه مي دانند كه سكانس عظيم و بي نظير ارابه راني  بن هور 1959 ساخته ويليام وايلر كار او بود. ويليام وايلر هرگز سر فيلمبرداري  اين سكانس حاضر  نشد و اين در حاليست كه لئونه هنوز كارگردان نشده بود. لئونه براي اين فصل  دستگاهي هم طراحي كرد و  چندين مرتبه نزديك بود زير ارابه ها لِه شود.

   او فيلمهاي زيادي بنام ديگران ساخته بود، خصوصاً فيلمهاي عظيم و گلادياتوري، ماسيس و ... حتي (فيلم آخرين روزهي پمپي ) ساخته ي اوست و اصلاً ماريو برناد كه فيلم با نام او تمام شده سرتاسر ساخت اين فيلم در بستر بيماري بوده! تجربيات اينچنيني  او را در سينما متبحر كرد. او يگانه دستيار كارگرداني بوده كه در هاليوود هم مشهور بوده و تنها مشكلش اين بوده كه انگليسي نمي دانسته!

اما زمانيكه سينماي مدرن اروپا ، در ايتاليا آنتونيوني و  فيلمسازان موج نو در فرانسه در اواخر دهه پنجاه همه ي ما را شيفته خود كرده بودند، لئونه  بي اعتنا به آنها شاهكار هاي خود را مي ساخت. چرا كه سينماي اروپا و خصوصاً ايتاليا در ورطه ي سقوط و شكست هاي پي در پي تجاري گرفتار آمده بود. (يوزپلنگ ) ساخته ويسكونتي متروگلدوين ماير را ورشكست كرده بود. اما يكباره لئونه با ساختن (بخاطر يك مشت دلار) سينماي بحران زده اروپا را سرپا نگاه داشت. و اينجا بود كه خود موج نويي ها كه همه چيز را بي رحمانه نقد مي كردند براي لئونه سرپا مي ايستادند. و البته لئونه همه ي آنها را آماتور مي خواند و حتي حاضر نمي شد با‌آنها مصاحبه كند.

    در فستيوال ونيز 1965 آنتونيوني با نخستين فيلم رنگي اش (صحراي سرخ ) جلب توجه مي كرد و همه منتظر برنده شدن آن فيلم بودند. اما تهيه كنندگان و فيلمسازان بزرگ دنيا براي لئونه سر و دست مي شكستند. خود لئونه با آنتونيوني از قديم رفيق بود و از او به عنوان كارگردان بزرگ ياد مي كرد. لئونه ديالوگ ها و بازيهاي (صحراي سرخ) را  ضعيف مي دانست و  حق هم  داشت. و البته ديديم  به غير از آنتونيوني و يا سينماگران موج نو فرانسه از گدار و تروفوا و از كوبريك كه در حال ساخت اوديسه 2001 بود و سام پكين پا و تا جان فورد چه احترامي براي هنر لئونه قائل بودند.

در سال 1968 به عنوان داور فستيوال كن برگزيده شدم و سرجولئونه هم رئيس هيات داوران انتخاب بود، كايه دو سينمايي ها از اين بابت در پوست شان نمي گنجيدند. اتفاقات مه 1968 فرانسه در حال وقوع بود.

در اولين ملاقاتم به او گفتم كه چقدر شيفته ي او هستم و چقدر احساس خوبي دارم كه در كنارش هستم. به او گفتم سينمايت چقدر شاعرانه است و ريتم كند فيلمهايم را از  تو تاثير گرفتم. او فوق العاده از اين حرفم خوشحال شد. چون تا آن زمان كمتر كسي به ريتم خاص فيلمهايش اشاره داشت كه بزرگترين دغدغه اش بود. وقتي فيلمم را در فستيوال ديد، گفت بايد تمام فيلمهايت را ببينم، بعد از فستيوال كن به يونان آمد و ظرف 3 روز همه ي فيلمهايم را از 9 صبح تا 6 عصر مي ديد. سينمايي برايش اجاره كردم كه فيلمهايش را در همان سينما ديده بودم، آنروزها عجب  احساس و آرامش خاصي داشتم. خودش صادقانه ريتم خاص فيلمهايش را نشئات گرفته از سينماي ژاپن و خصوصاً كروساوا مي دانست. بعدها مي گفت در روزي روزگاري در غرب به 80درصد آن چيز كه مي خواست رسيد و در روزي روزگاري در آمريكا به 100 درصد.

در واقع لئونه مرا به دنيا معرفي كرد وحتي براي فيلمهايم پول فراهم كرد. در سال 1979 مي خواست دو فيلمم را تهيه كند چون با تاسيس استوديوي فيلمسازي مقتدرش(رافران فيلم‌) غولي شده بود و اين در حالي بود كه خودش 12 سالي فيلم نساخته بود تا سرمايه ي آخرين فيلمش (روزي روزي در آمريكا ) را فراهم كند. ديگر نمي خواست هر فيلمي بسازد.

از آن پس بود كه مدام با هم در تماس بوديم. در فستيوال كن68 ما در فشار بوديم كه به اولين فيلم دالتون ترومبو(جاني سلاح خود را برداشت) از سينماي آمريكا جايزه بدهيم و تقريباَ همه ي داوران روي اين قضيه تفاهم داشتند. اما لئونه زير بار نمي رفت و مي گفت : شما براي گذران زندگي وارد سينما شده ايد اما من عاشق سينما هستم و بنا دارم به عنوان داور استعدادهاي حقيقي را كشف كنم. تنها كسي كه با او تا آخر پاي حرفش ايستاد من بودم، اين بهترين فرصت بود كه خودم را نزد لئونه اثبات كنم  و البته به يك فيلم ديگر آمريكايي جايزه داديم!

يكبار هم در فستيوال برلين با هم بوديم و تصميم گرفتيم به يك استعداد جديد جايزه بدهيم. من و لئونه ( آخرين موج) ساخته پيتر وير كه البته فيلم فوق العاده اي هم نبود برگزيديم و با دردسر زياد به آن جايزه داديم و البته حق هم با ما بود چراكه با اين جايزه پيتر وير توانست فيلمهاي بعدي اش را بسازد و استعداد واقعي اش را نشان بدهد و البته هميشه از ما قدر داني مي كرد.

لئونه از عمق ميدان فيلمهايم تعريف مي كرد كه آنهم تاثيرمستقيم از  آثار خودش بود به عنوان مثال فيلم( به خاطر يك مشت دلار) كه شيفته ي عمق ميدان آن بودم. اصلاً با آن فيلم قضيه عمق ميدان را فهميدم. دائماً فكر مي كنم تكامل فيلمهايم چقدر وابسته يه لئونه است.

رك و راست به من مي گفت هيچكس در نماي درشت تخصص مرا ندارد حتي اسپيلبرگ كه خداي دوربين است!

 در فيلم آخرش آن قاب رابرت دونيرو جادو است، اصلاً نماي غير جادويي در آن وجود ندارد. به آن دريچه ها توجه كنيد. اين حرفش بويي از تواضع ندارد ولي هر چه زمان مي گذرد به حقيقت اين حرفش پي مي برم. سينماي او تكرار نشدني است و بعيد مي دانم ديگر چنين نابغه اي متولد شود خصوصاً كه سينماي امروز ديگر پشت كامپيوتر ساخته مي شود.

 روزي روزگاري در آمريكا در نيويورك فيلمبرداري شد، روزي به من زنگ زد و مرا به رم دعوت كرد، مي خواست سكانس رستوران با بازي دونيرو و اليزابت مك گاون را آنجا بگيرد.

  سر صحنه كه رسيدم اسپيلبرگ و جرج لوكاس روبرو شدم كه خودشان را رسانده اند، آنها از قبل مرا به لطف لئونه مي شناختند كه برايم تعجب آور بود كه اين دو غول سينما مرا مي شناسند! و حالا مثل دو تا بچه ي حرف گوش كن با شيفتگي نظاره گر لئونه ساحر بودند،  دونيرو چقدر با احترام با من طرف مي شد. و اينو موريكونه بيچاره كه لئونه مدام او را دست مي انداخت، اسكورسيسي هم از نيويورك زنگ مي زد و با لوكاس و اسپيلبرگ صحبت مي كرد و از روند كار لئونه جويا مي شد، داشت كلافه مي شد كه نتوانسته به رم بيايد . اسكورسيسي در نيويورك فيلمش را ناتمام رها كرده بود كه به لئونه كمك كند و تهيه كنندگانش از اين كه كارش را ول كرده و زيان مالي به آنها زده تهديدش مي كردند. اما اسكورسيسي مي گفت مگر چنين فرصتي كه با لئونه باشي تكرار مي شود؟!

سر صحنه برايش پيشنهادهايي داشتم كه مثلاَ فلان فاصله تا فلان فاصله را بدون قطع بگير.

او خنده اي سر داد و هيچ نگفت. و به كاري كه به آن اعتقاد داشت ادامه داد. تا اينكه فيلم در فستيوال كن به نمايش در آمد و همه را ميخكوب كرد. يك شب من و او و چند تا از دوستانش را دريكي از بهترين رستورانهاي پاريس شام خورديم عصر آنروز لئونه يك معامله بسيار پر سود كرده بود، در رستوران در مورد اين فيلم حرف زديم. به او گفتم  آن پيشنهادم خيلي خام بودو چقدر با كار تو تفاوت دارد، اعتراف ميكنم  ذره اي از استعداد و توانايي تو را ندارم. من اصلاً به‌آن نوازنده ها فكر نكرده بودم، كارت فوق العاده محكم از آب درآمده بعد از رستوران در پاريس پياده روي كرديم تا اينكه به اصرار لئونه وارد يك رستوران درب و داغان شديم! همه مان از تعجب داشتيم شاخ در مي آورديم آخر چند دقيقه قبل تر در يكي از بهترين رستورانها شام مفصلي خورده بوديم.

  لئونه گفت يك پرس سوسيس مي خواهم! آنهم يك سوسيس بسيار  مشمئز كننده! وقتي با ولع خاصي به سوسيس نفرت آور گاز مي زد گفت امروز يك معامله پر منفعت انجام دادم  اين سوسيس سبب مي شود كه دوران پر مشقتم را فراموش نكنم. و بعد در مورد پيشنهادم گفت:

  آن لحظه اي كه اين پيشنهاد را دادي حالت روشنفكري خاصي داشت كه نمي خواستم مرابا اينهمه تجربه  تحت تاثير امثال برگمان بدانند. در واقع من يك فكر بكر براي آن صحنه طراحي كرده بودم اما با آن پيشنهادت برنامه ي قبلي مرا بهم زدي و فكر بكرتر ديگري به ذهنم خطور كرد!

به او گفتم مي داني كه برگمان چقدر فيلمهاي تو را دوست دارد؟ گفت، از نظر من اهميت سينما همين است، همه فيلمهاي مرا دوست دارند و اگر كسي فيلم مرا دوست نداشت بايد به مغزش شك كرد، چون زحمت هاي مرا ناديده مي گيرد، اما در دنيا چند نفر به ديدن فيلمهاي به اصطلاح روشنفكرانه امثال تو و برگمان مي روند و وقتي با آن همه ادعا بيرون مي آيند مي بيني كه هيچ چيز بارشان نيست! من خوشحالم كسي كه از فيلمم تعربف مي كند حتماً از فيلمم خوشش آمده،... اين هم حق با لئونه بود، فراوان منتقداني در مورد فيلمهايم نوشته اند كه اندكي فهم و شعور نداشته اند و قضيه را وارونه تشخيص داده اند، امثال من و برگمان حتي  از داشتن تماشاگران صادق هم محروميم!

بعد از مرك لوئيس بونوئل و به زمين ماندن پروژه ( صد سال تنهايي)، گابريل ماركز پرونده ساخته شدن اين فيلم را براي هميشه بست و تنها به لئونه فرصت داد كه در مورد آن تصميم بگيرد. لئونه به شرطي اين كار را قبول كرد كه بتواند يك سريال تلويزيوني از آن درآورد ولي تهيه چنين مبلغ هنگفتي در آن  هم براي تلويزيون زمان امكان پذير نبود.

  لئونه در 60 سالگي و برا اثر سكته قلبي درگذشت، دوستي بسيار عزيز را از دادم كه به خودم مي باليدم كه با او دوست هستم . متاسفم كه مرگ فرصت نداد تا آخرين شاهكارش را بسازد. او از مدتها قبل سرمايه اي عظيم را تدارك ديده بود تا (نهصد روز در لينينگراد) را بسازد. اين فيلم مربوط به يكي از فصل هاي ناشناخته جنگ دوم جهاني بود. اوحدود  سي سال روي اين موضوع تحقيق كرده بود. او مي خواست مردم را به تماشاي چيزهايي كه هيچ از آن اطلاع ندارند ببرد، موضوعات حقيقي، بكر و حيرت انگيز كه در لينينگراد رخ داده بود تنها با دوزخ دانته قابل قياس است. اينكه سه ميليون و پانصد هزار نفر طي دو سال و نيم جان خود را فدا كردند تا شهر به دست دشمن نيفتد.  سرجو مي خواست انسان دوست بودنش را با فرياد روي پرده بتاباند. از اين لحاظ مطمئنم كه نه تنها كاملترين و تاثير گذارترين فيلمش بدل مي شد بلكه در  تاريخ سينما هم يك پديده ي بي نظير ظاهر مي گشت.

شروع فيلم را براي من با جزييات  شرح داده بود آن را به پاس خودش شرح مي دهم. فيلم با نماي درشتي از دستان شوستاكوويچ آغاز مي شد كه مشغول نواختن پيانو است. دوربين با حركت آكروباتيك يا هليكوپتر نمايي خارج از خانه را نشان مي دهد. نماي درشت از لاي پنجره كه نوازنده مشغول يافتن نت هاي سمفوني لنينگراد است و آنها را مي يابد، موسيقي حالتي تكراري دارد، سپس صداي 3 آلت موسيقي را داريم كه آن تم را همراهي مي كند، سپس پنج، ده، بيست و صد آلت ديگر به آن اضافه مي شود و در يك پلان سكانسي كه هرگز در عالم سينما ديده نشده( يعني بدون قطع) دستان شوستاكوويچ را آرام آرام ترك كرده ، اطاق او را مشاهده مي كنيم و از پنجره بيرون مي رويم. خيابان  سپيده دم است. دو آدم عادي در خيابان راه مي روند و هريك تفنگي بدوش دارند، سوار قطار شهري مي شوند و دوربين هم همراه آنان سوار قطار مي شود. موسيقي قوي تر مي شود، قطار از لنينگراد خارج مي شود، آدم هاي ديگري سوار قطار مي شوند. نماهاي پراكنده و بدون قطع از قطارها، آدم هاي مسلح و آلات موسيقي زيادتر ميشود. دوربين دشت ها را در مي نوردد و باز موسيقي قوي تر مي شود. سرانجام به هزاران ماشين جنگي آلماني مي رسيم كه آماده ي شليك هستند. با نخستين شليك توپ صداي آن با موسيقي آميخته مي شودو اينجا نما قطع مي شود! پرده اي باز مي شود، كنسرت شوستاكوويچ است. با پنج هزار نفر جمعيت و صد و هشتاد نوازنده در حال اجرا.  متاسفم كه اين  عظيم ترين و خلاقانه ترين عنوان بندي در تاريخ سينما با مرگ دوستم، مجال نيافت.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

 

 

 

اینکه همه ماه های سال از نظر من اردی بهشت است و من در اردیبهشت متولد شدم و

اولین فیلمم را در اردیبهشت ساختم و در این ماه عاشق ماندم و ماندو الی آخر .... ماهی

که اورسن ولز و شکسپیر و تارکوفسکی در آن هستند و هنوز نمی دانم، کاش سرجو لئونه و سام پکین پا هم

اردیبهشتی بودند و اینکه دوستان خوبی دارم که در تصادف روزگار همه در یک ماه بدنیا آمدیم :

به محمد سلیمانی و سامان کمالی عزیزم ......

 

اینروزها دلم بد جوری هوای ساوه کرده جایی که در آن زندگی کردم و خیلی چیزها بیشتر از زندگی برای

من بود. امورات اقتصادی هم خوب است و مشکلی نیست . خردادماه را اگر اتفاق خاصی نیافتد قول داده ام

حتما ساوه باشم . خوشحالم که جوری زندگی کرده ام که هنوز چند نفری انتظارم را می کشند. لذت بخش نیست؟

 

همه اینها که یک طرف مصاحبه یی از مرجانه ساتراپی خواندم که مرا تحت تاثیر قرار داد  . قبلا درمورد پرسپولیس

در همین صفحه مطلب نوشم ولی قدرت انتحاری و صراحت لهجه ساتراپی مرا عمیقا متاثر ساخت .

حیف بود همه مصاحبه را اینجا نمی آوردم ... در ضمن از رادیو زمانه هم کمال تشکر را دارم بابت این گرته برداری کوچولو

 

گفت و گوی گاردین با مرجان ساتراپی، نویسنده و فیلم‌ساز مشهور ایرانی:

«جامعه‌ای که لذت را پس می‌زند، بیمار است»

ترجمه: نینا وباب


 

آوازه‌ی مرجان ساتراپی، با فیلمِ «پرسپولیس» از مرزهای ایران و فرانسه فراتر رفته است. این نویسنده و فیلمساز ایرانی که در فرانسه زندگی می‌کند، در گفت وگویی که ۲۹ مارچ در گاردین منتشر شد، از زندگی و کار خود گفت. متن زیر ترجمه‌ای از این گفت و گوست.


مرجان ساتراپی مثل توفان وارد اتاق می‌شود. او لباس سیاه پوشیده و به شکلی کوبیستی زیباست، پیکاسو می‌توانست پیکره‌اش را بتراشد. موهای سیاهی دارد. دهانش، بریدگی قرمزی از رژ‌لب است، او مدام حرف می‌زند و به‌نظر می‌رسد دود از هر سوراخ پیدایی بیرون می‌ریزد. همه چیز او شبیه کارتون است. او را تحسین کرده‌اند، چون مشهورترین شخصیت کارتونی در کتاب‌های کمیک خودش است.

ساتراپی ۳۸ ساله، نویسنده‌ی پرسپولیس است، زندگی‌نامه‌ی تصویری که دوران کودکی‌اش در ایران را باز می‌شمارد، سقوط شاه فاسد، سالهای رعب‌آور {آیت‌الله} خمینی، جنگ با عراق، جستن پناهگاه در اروپا، و گذر دردناکش به بزرگسالی.

پرسپولیس نام یونانی پرشیا، به‌شکلی مایوسانه‌، تکان‌دهنده و خنده‌دار است، نامه‌ی عاشقانه‌ی طعنه‌آمیز دختری کوچک به خانواده‌اش.

ساتراپی این فیلم را به همراه وینسنت پارنو، نویسنده‌ی کتاب کمیک، از روی کتاب انیمیشنی به همان فوق‌العاد‌گی ساخته است. فیلم به همان تلخی و سادگی نقاشی‌هایش است (خانواده‌اش می‌توانند سیمپسون‌های ایرانی باشند.) و علاوه بر آن از وجود احساسی اکسپرسیونیستی برخوردار است که فیلم‌های فریتز لانگ را به یادمان می‌آورد.

مقامات ایران، پرسپولیس را فیلمی ضداسلامی دانسته اند. ولی ساتراپی می‌گوید این احمقانه است، چون او یک جانور سیاسی یا یک مفسر مذهبی نیست، او یک هنرمند است. اگرچه پرسپولیس ریاکاری و ظلم حکومت روحانیون ایران را هدف قرار می‌دهد، اما او به همین اندازه منتقد بنیاد‌گرایی مسیحی جورج بوش هم هست.


مرجان ساتراپی، کارگردان ایرانی

ساتراپی در سال ۱۹۶۹ در شهر رشت، نزدیک دریای خزر، به دنیا آمد و در تهران، جایی‌که پدرش مهندس و مادرش طراح لباس بود، بزرگ شد.

او از نجیب‌زادگان تهران است ـ جد مادری او ناصر‌الدین شاه، پادشاه ایران از سال ۱۸۴۸ تا ۱۸۹۶ و پدربزرگش یک شاهزاده بود ـ اما او همیشه نگران بود. چون این مساله که جدش، ۱۰۰ زن داشت باعث افتخارش نبود. او می‌گوید، اگر کمی به عقب برگردیم، خواهیم دید که بیشتر خانواده‌های ایرانی خون اشرافی دارند.

والدینش، روشنفکران مارکسیستی بودند که از زندگی تقریباً مرفه‌‌شان لذت می‌‌بردند، آن‌ها سوار کادیلاک می‌شدند، مشروبات الکلی می‌نوشیدند، در بهترین رستورآن‌ها غذا می‌خوردند، کاملاً غربی بودند، آن‌ها علیه شاه مبارزه کردند و چشم انتظار انقلاب اسلامی بودند، البته تا زمانی‌که اتفاق افتاد.

در پرسپولیس، او دایی عزیزش را که منتظر اعدام است در زندان ملاقات می‌کند. پس از بمباران خانه‌ی همسایه‌اش، او دستبند بهترین دوستش را در ویرانه‌ها «چسبیده به چیزی» می‌یابد.

خصلت دایره‌وار قصه‌گویی (تغییرات زندگی می‌تواند در یک صحنه شروع شود و در همان‌جا پایان یابد.) فیلم را رقت‌انگیزتر می‌کند.

والدینش همیشه او را تشویق می‌کردند تا نظر خودش را داشته باشد. او می‌گوید یک خصوصیت هیتلری در شخصیتش وجود دارد که آن را از پدرش به ارث برده است، منظورش این است که عقایدش برایش مهم‌‌تر از سیاست است.

ساتراپی از اول هم به همه چیز شک می‌کرد: «اگر اکثریت مردم درستکار بودند، ما در بهشت زندگی می‌کردیم. اما ما در بهشت. زندگی نمی‌کنیم، ما در جهنمیم. خب این یعنی چه‌؟ معنای آن این است که اکثریت مردم اشتباه می‌کنند. بنابراین من هرگز به چیزهایی که مردم می‌گویند اعتماد نمی‌کنم.»

در خانه مرجان، هیچ نوع اسباب‌بازی نبود، اما کتاب‌ها بیشتر از آن بود که بتواند بخواند. او تک‌فرزند بود و برای سرگرمی حرف می‌زد و ورق‌بازی می‌کرد. «من همیشه می‌بردم چون تقلب می‌کردم.» او می‌خندد ـ خنده‌ی یک دختر تخس ـ «‌بازی، بدون تقلب چه فایده‌ای دارد؟»

«خلاصه یاد گرفتم چطور بازی کنم، و البته یاد گرفتم چطور تقلب کنم.» او می‌گوید، والدینش آدمهای نازنینی بودند. آن‌ها وانمود می‌کردند متوجه تقلب او نمی‌شوند.


پوستر فیلمِ پرسپولیس

ولی آن‌ها نگران مرجان بودند. وقتی او تقلب نمی‌کرد یا سوال‌های زیرکانه نمی‌پرسید ممکن بود خارج از خانه در تهران در‌ حال خرید نوارهای ممنوع و پوشیدن تی‌شرت‌های مایکل جکسون زیر مانتو باشد. والدینش می‌ترسیدند او گیر ماموران انقلاب بیفتد. مدتی بعد از بمباران خانه‌ی همسایه‌شان، آن‌ها مرجان ۱۴ ساله را برای تحصیل به اتریش فرستادند.

او می‌گوید مشکلش این بود که خیلی باهوش بود وخیلی زود از آدمها و عقایدشان خسته می‌شد. از او می‌پرسم آیا تا‌حالا با کسی به باهوشی خودش دیده است؟ سرش را تکان می‌‌دهد و نفس‌زنان می‌گوید: «نه، شاید وینسنت، جوانی که با او فیلم ساختم.»

ساتراپی به آسانی می‌تواند آدم منفوری باشد، ولی خودآگاهی و شوخ طبعی‌اش آنع از آن می‌شود که آدم از او بدش بیاید. او می‌گوید واقعی‌ترین تصویر در کتاب آخرش، خورشت آلو با مرغ، دایی بزرگش ناصر علی‌خان است، موسیقیدانی که ساز می‌زد و یک عود دسته‌بلند داشت.

وقتی همسر ناصر، سازش را شکست، موسیقیدان ناامید شد و دیگر غذا نخورد و به تختخوابش رفت تا بمیرد، و هشت روز بعد هم مرد: «‌او کاملاً غیر‌قابل تحمل، خودشیفته و خود‌محور؛ ولی در عین حال دوست‌داشتنی و ملیح بود. این همان چیزی است که من دقیقاً در خودم می‌بینم. باید خودشیفته باشی تا یک هنرمند شوی. باید فکر کنی مرکز همه‌چیز هستی وگرنه چرا چیزی می‌آفرین؟ تنها چیزی که باید درک کنی، همین است و سپس بهترین‌ها را خواهید ساخت.»

ما همدیگر را در لندن ملاقات کردیم. او به‌خاطر ممنوعیت سیگار کشیدن نمی‌توانست در بریتانیا بماند. و پیشنهاد داد که در اتاق هتلش با هم صحبت کنیم. چون حداقل می‌توانست آن‌جا سیگار بکشد.

او می‌گوید برای سیگار زندگی می‌کند و از اینکه به‌خاطر آن بمیرد کاملاً راضی است. «برای من سیگار کشیدن مثل نگاه کردن به روح است.» او با صدای دورگه‌ی خشداری می‌گوید «شاعرانگی خارق‌العاده‌ای در سیگار کشیدن وجود دارد؛ از حالتِ گرفتن سیگار، روشن کردن، کشیدن آن، مزه‌اش‌، بوی آن، من عاشق هر چیزی در‌رابطه با سیگارم.»

او هیچ میانه‌ای با لذت‌ستیزان ندارد، کسانی که می‌خواهند ‌با این دلیل ساده که ممکن است زندگی‌مان را طولانی‌تر کنند؛ ما را از هر چیزی که باعث لذتمان می‌شود، منع کنند. هر چیزی که ربطی به خوشی دارد پس زده می‌شود. درباره‌ی خوردن، آن‌ها از کلسترول حرف می‌زنند. وقتی حرف از عشقبازی می‌شود، درباره‌ی ایدز صحبت می‌کنند. ما که درباره‌ی سیگار کشیدن حرف می‌زنیم، آن‌ها از سرطان می‌گویند. جامعه‌ای که لذت را پس می‌زند، بیمار است.


صحنه‌ای از فیلمِ پرسپولیس

«چرا باید مثل آدم‌های مریض زندگی کنیم تا گوشت تازه‌ای نصیب زمین کنیم؟ آرزو می‌کنم گوشت من آنقدر فاسد باشد که هیچ کرمی در تمام دنیا نخواهد آن را بخورد. می‌خواهم پوسیده باشم تا واقعیت مرگ را بپذیرم. هر یک روزی که زندگی می‌کنیم به مرگ نزدیک‌تر می‌شویم. اگر هیچوقت زاده نشوی هیچوقت نخواهی مرد. به دنیا آوردن، مرگ بخشیدن است.»

تعجب‌آور نیست که ساتراپی نوجوان، راهش را در اروپا گم کرد. او انتظار داشت خودش را در بهشتی این‌دنیایی ببیند که «زوزو»، از بهترین دوستان مادرش دنبالش بود. مرجان در پرسپولیس، نشان می‌دهد که آن‌جا چگونه جایی خواهد بود: «خیلی بی‌شرمانه است که مقنعه سر کنی و مدرسه بروی و حق نداشته باشی که به خاطر آن همه جوان‌ی که در جنگ شهید می‌شوند، کسی را سرزنش کنی.»

در ‌حقیقت زوزو، او را به پانسیونی می‌فرستد که به وسیله‌ی راهبه‌ها اداره می‌شود و مرجان به‌خاطر اینکه در جواب مادر مقدس که می‌گوید ایرانی‌ها «بی‌فرهنگ» هستند، او را جنده می‌خواند؛ از آن‌جا بیرون انداخته می‌شود. مرجان جوان به این نتیجه می‌رسد که «در همه‌ی مذاهب، محدودیت‌های یکسانی پیدا می‌کنیم.»

ساتراپی، پسرها و مشروبات الکلی را کشف می‌کند، در شرایط خفت‌باری مواد مخدر پخش می‌کند، بی‌خانمان می‌شود و به‌دلیل برونشیت تا دم مرگ می‌رود. بعد از چهار سال در وین، شکست را می‌پذیرد، حجابش را می‌پوشد و به خانه بر‌می‌گردد.

در ایران، افسرده‌تر می‌شود. او ۱۹ ساله است و دوستانش او را به عنوان یک فاسد غربی نمی‌پذیرند، او به هیچ جا تعلق ندارد؛ یک غربی در ایران، یک ایرانی در غرب. او تلاش می‌کند تا رگش را بزند، اما بدبختانه موفق نمی‌شود. چاقوی میوه هیچوقت یک شکاف ایجاد نمی‌کند. تعداد زیادی قرض ضد افسردگی می‌خورد اما آن‌ها فقط برای سه روز او را می‌خوابانند.


مرجان ساتراپی

«این، حوادث گذشته است، و کاملاً از لحظه‌های خیلی تاریک زندگی‌ام می‌آید. مرگ...‌» برای اولین‌بار، او موفق نمی‌شود جمله‌اش را کامل کند: «‌وقتی مردم می‌گویند هیچ انتخابی وجود ندارد، همیشه یک انتخاب هست؛ برای مثال، مردن. این یک انتخاب است. شما همیشه این انتخاب را دارید.»

به‌نظر می‌رسد، کارش، مثل زندگی‌اش از وجد و شادی به افسردگی می‌رسد. «‌خب، افسردگی، نمی‌دانم. اگر کسی قلب و یا ذره‌ای داشته باشد، همه‌ی دلایل را برای اینکه گهگاه افسرده شود دارد. ولی افسردگی مثل موتوری برای آفرینش است. من به کمی افسردگی نیاز دارم، به اندکی اسید در معده‌ام، تا بتوانم خلق کنم. وقتی شادم، فقط دوست دارم برقصم.»

او در ایران، در رشته‌ی گرافیک تحصیل کرد و در ۲۱ سالگی با یک هنرمند جوان ازدواج کرد که قطبِ متضاد او از کار درآمد. او به مرجان اجازه می‌داد هر کاری دوست دارد انجام دهد ولی باز هم او احساس می‌کرد زندانی است. بعد از یک ماه آن‌ها در تخت‌های جدا خوابیدند و سه سال بعد از هم جدا شدند.

او می‌گوید به‌عنوان یک زن جوان، چیزی را اشتباه فهمیده بود. «وقتی ۲۰ سالم بود خیلی احمق بودم. می‌توانستم ریاضیات را خیلی سریع حل کنم پس این نوع تیزهوشی را داشتم ولی آگاهی زندگی را نداشتم. من خیلی پرخاشگر بودم، همه‌ی انتخاب‌هایم بد بود، معتقد بودم که آدم دلچسبی هستم ولی نبودم، فکر می‌کردم آدم بدجنسی هستم ولی نبودم. همه‌ی فکرهایم اشتباه بود. سن آدم که بالا می‌رود، چیزها بهتر و بهتر می‌شوند.»


صحنه‌ای از فیلمِ پرسپولیس

در ۲۴ سالگی، او به اروپا بازگشت و دومین مدرک هنر را در استراسبورگ به دست آورد. زندگی‌اش، با تدریس ایروبیک و زبان می‌چرخید. وقتی درسش تمام شد، منتظر بود برایش جشن بگیرند. ولی هیچ‌کس علاقه‌ای نشان نداد. «‌وقتی شما به مدرسه‌ی هنر می‌روید فکر می‌کنید مرکز دنیایید، پابلو پیکاسوی بعدی، شما از مدرسه‌ی هنر بیرون خواهید آمد و همه خواهند گفت: «پابلو، کجا بودی؟ ما منتظرت بودیم. ولی هیچ‌کس منتظر شما نیست. این راهی است که بود. آن‌ها حق داشتند مرا نپذیرند. من روی پروژه‌هایی که رد کرده بودند دوباره کار کردم و آن‌ها بهتر شدند.»

به او می‌گویم هنوز هم آن ولگردی جوانی در او باقی مانده است، نه؟ او اعتراض می‌کند، او به تمام معنی بورژوا است. «من خانوم هستم.» او از تلفظ آن خوشش می‌آید. با میلی شهوانی، زبانش را می‌چرخاند و تکرارش می‌کند. «من خانوم هستم.» او دوست دارد مردم را فریب دهد ومی‌گوید: «بهتر است شبیه چیزی که هستی نباشی؛ بهتر است شبیه یک زن هرزه باشی چون همه‌ی درها به رویت باز می‌شوند و تو می‌توانی بروی و جهنم بسازی. این خیلی هیجان‌انگیز‌تر است.» او از نبود جاه‌طلبی در جوآن‌های امروز احساس نوامیدی می‌کند. «رویای آن‌ها پاریس هیلتون شدن است.»

ساتراپی که ۱۲ سال در پاریس زندگی کرده، می‌گوید در دنیای امروز چیزهای زیادی برای ترسیدن وجود دارد. ایرانِ دارای پتانسیل تولید سلاح‌های اتمی، سلاح‌های اتمی فعال در آمریکا؛ ایمان کورکورانه‌ی بوش و احمدی‌نژاد‌ که بیشتر از جریان سیاسی به خدا توکل می‌کنند. با لحن تحقیرآمیزی می‌گوید؛ حتی فرانسوی‌ها که به ترس و تنفر رای می‌دهند.

او عقیده دارد جهان به سوی بدبختی می‌رود، دیگر هیچ ضدیتی با کاپیتالیسم وجود ندارد. «حالا چین هم کاپیتالیست شده است، همه‌ی ما در مسیر یکسانی قدم بر می‌داریم. نمی‌خواهم از کمونیسم دفاع کنم، ولی وقتی قدرت به سویی می‌رود، ما به قدرتی نیاز داریم که به سمت دیگری برود. مساله‌ی دیگر، این است که ۱۰سال، شیطان نامیده شده‌ایم (اشاره به محور شرارت). دیگری را شیطان نامیدن، خطرناک‌ترین چیزی است که صورت می‌گیرد؛ این آغاز فاشیسم است. اگر شیطان، مردم یک مکان یا کشور هستند؛ خب، برویم و نابودشان کنیم... من فقط یک هنرمندم و وظیفه‌ام طرح سوال است.»

شخصیت هنری مرجان در سال ۱۹۹۵شکل گرفت. وقتی‌که رمانِ تصویری «موش‌ها» نوشته‌ی آرت اسپیگلمن را خواند. هیچوقت فکر نکرده بود که اینطوری هم می‌ شود قصه گفت. ساتراپی فکر کرد که کتاب کمیک می‌تواند فرم انتخابی‌اش باشد. ناشران، بارها آثار او را رد کرده بودند. او به دیدار ناشر برجسته‌ی فرانسه رفت. کسی که به‌حدی از کار ساتراپی بیزار بود که عصبانی شد.

«او گفت تو هیچ سبکی نداری، کارت، منسجم نیست. من افسرده به خانه برگشتم و تمام هفته گریه کردم. دو سال بعد، پرسپولیس چاپ شد و من چندتایی جایزه گرفتم و آوازه‌ای به‌هم زدم، منشی همین آقا صدایم کرد و گفت، این آقا می‌خواهد مرا ببیند. خب من با همان کتاب رفتم و او همانطوری بود که قبلاً دیده بودمش؛ چه شجاعتی! شما همه‌ی سبک‌های مختلف را امتحان کردی. جواب دادم این آن چیزی نیست که شما سه سال پیش به من گفتی. او گفت آیا من سه سال پیش شما را دیدم؟ من گفتم شما حافظه‌ی خوبی نداری، ولی من دارم.»
او می‌‌خندد: «ما به کار با یکدیگر خاتمه دادیم. من آدم انتقام‌جویی نیستم.»

ساتراپی، نوشتن پرسپولیس را در سال ۱۹۹۹ وقتی ۲۹ ساله بود، آغاز کرد و سال بعد کتاب چاپ شد. او می‌گوید، اگر آن را ۱۰ سال زودتر نوشته بود، چیز مزخرفی می‌شد، چون او خیلی عصبانی بود.

در گذشته، دنیایش به سادگی، به دو بخش خوب‌ها و بدها تقسیم شده بود. در‌حالیکه افراطی‌های دوران جوانی‌اش شکل ملاها را به خود گرفته بودند، حالا او آن‌ها را همه جا می‌بیند. «من در مقابل بنیادگرایی می‌ایستم. من با هیچ مذهبی مخالف نیستم، اسلام، یهودیت، مسیحیت... کشتن آدمهایی که من مخالفشان هستم استفاده از ایدئولوژی است.»

او منتقد نفس حجاب نیست، از تحمیل حجاب انتقاد می‌کند. «من کاملاً معتقدم در یک جامعه اگر کسی بخواهد کاملاً برهنه در خیابان قدم بزند باید بتواند و اگر کسی بخواهد حجاب بپوشد باید بتواند.»

آیا او مذهبی است؟ «مذهب، یک امر کاملاً شخصی است، چیزی است بین شخص و خدا یا روح اعلی یا هر چیزی که تلقی می‌شود و تا زمانیکه شخصی باقی می‌ماند خیلی خوب است. وقتی عمومی می‌شود، خوب نیست. و به همین دلیل من هم آن را عمومی نمی‌کنم.»

وقتی پرسپولیس چاپ شد، او فکر می‌کرد ۳۰۰ نفر آن را خواهند خرید «تا به دختران ایرانی که در پاریس زندگی می‌کنند کمک کند.» تاکنون بالغ بر یک میلیون نسخه از آن به فروش رفته است و به ۲۴ زبان ترجمه‌ شده است (‌خود ساتراپی به شش زبان فارسی، فرانسوی، آلمانی، انگلیسی، سوئدی، ایتالیایی صحبت می‌کند.)

چیزی‌که باعث برایش لذت‌بخش است، جاذبه‌ی جهانی داستان است. داستان، فقط درباره‌ی ایران نیست، پرسپولیس، درباره‌ی بزرگ شدن انسان همراه با مشکلاتش در هر جایی است.

هنوز چیزی سرگردان در ساتراپی هست. در فرانسه سیگار کشیدن در مکآن‌های عمومی ممنوع شده است، او به فکر نقل‌مکانی دوباره است، شاید به یونان. هشت سال است که به ایران بازنگشته است، جایی که والدینش زندگی می‌کنند. او نمی‌داند تا چه اندازه در ایران، جایی که کتاب‌هایش به شکل زیرزمینی و افست در دسترس هست، ایمن خواهد بود. او می‌ترسد که به زندان بیفتد، و این، خطری نیست که خودش را برایش آماده کرده باشد.

فعلاً شاید تماس اصلی‌اش با ایران از طریق کارش باشد. در فیلم پرسپولیس که کاندیدای بهترین انیمیشن اسکار شده بود، ایگی پاپ، قهرمان همیشگی او و کاترین دنو، جنا رونالد و چیرا ماستووینی حرف می‌زنند. «برای من ایگی پاپ یک آوازه‌خوان است، ولی یک آوازه‌خوان عصبانی و ناامید.»

ترکیبی از لطافت، زودرنجی، مهربانی و انسانیت و مردم‌گریزی چیزی است که کارش را بسیار خاطره‌انگیز می‌کند. برجسته‌ترین شخصیت‌هایی که او در داستانش خلق کرده، نماینده‌هایی از اعضای خانواده‌اش هستند که او بیشتر از همه دوستشان دارد؛ مادربزرگ سکسی‌اش که پستآن‌هایش را در شیر شستشو می‌داد تا خوش فرم بمانند؛ پدر کاریزماتیکش که خوش‌گذرانی زندگی‌اش را درست مثل ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی‌اش می‌پرستید؛ مادر کاملاً مدرنش که به‌خاطر ازدواج زود‌هنگام دخترش گریه می‌کرد.

او از گردش روزگار در تعجب است. در فرانسه، با مردی ازدواج کرد که چیزی درباره‌اش نمی‌گوید، جز اینکه سوئدی است. آن‌ها فرزندی ندارند. «وقتی‌که مردم می‌گویند بچه‌دار شدن خیلی طبیعی است نمی‌فهمم... می‌خواهم زندگی‌ام را وقف هنرم کنم. و می‌دانم اگر مرد بودم و این را می‌گفتم هنرمند بزرگی می‌شدم که زندگی‌اش را فدای استعدادش می‌کند، اما تا زمانیکه زن هستم همین سلیطه‌ی جاه‌طلبی می‌شوم که نمی‌خواهد بچه‌دار شود. بعضی آدم‌ها همینجوری فکر می‌کنند ولی من اهمیتی نمی‌دهم.»

حالا که او فاصله‌ی مناسبی از گذشته دارد، می‌تواند ببیند که شاید چیزها به همان خوبی که آن‌ها را به دست می‌آورد، هستند. «من زنی هستم که از ایران آمده‌ام، در کاری که می‌خواستم، موفق شدم، در شهری که دوست داشتم زندگی می‌کنم، با مردی که می‌خواستم زندگی می‌کنم، کاری می‌کنم که می‌خواستم، و آن‌ها به‌خاطر آن به من پول می‌دهند، فوق‌العاده است. چند‌تا از آدم‌های دنیا اینچنین خوشبخت‌اند؟»

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

کفش نوزاد

 

فروشی،

هرگز پوشیده نشده.                                                

                                                             

 

پی نوشت : این داستان که کوتاه ترین داستان جهان از نظر کارشناسان ادبیات است فقط ۶ کلمه دارد و آن را ارنست همینگوی برای شرکت در یک مسابقه داستان نویسی کوتاه ارائه کرده بود و بابت آن ۷۰۰ دلار نیز جایزه گرفت و بعد ها نیز در مورد آن مقالات بسیاری نوشته شد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

 

در این 14 نوروز نم باران با عطر بهار نارنجی که کمی زودتر از موعدش فضای مازندران را پیچیده آخرین روزهای تعطیلات مرا سرشار کرده است . بچه ها بی توجه به پیام آموزش و پرورش امروز را تعطیل کرده اند و کوچه پر شده از بازی . خوشحالم که موسیقی صبحم را با شهرام شب پره نو کردم .... آنقدر انرژی در آثار شهرام هست که برای من زیاد هم هست وحالا که عطر بهار نارنج مازندران که به حتم بهترین عطر بهارنارنج دنیا را دارد سر رسیده و من و هوا و زمین سرشار ..... پست تازه اثر نو را با آخرین شعرهایم بروز شده تقدیم می کنم

 

 

سایه سترون

 

 

در خودم

به دام افتادن

       زیبا نیست؟

 

گاهی آنقدر می گریزم باید گریخت

مسیـری به خویـش می رسد مــشغول است

 

 

 

 

 

گریه ها

 

 

روز تازه

نو می شوی

"صبح بخیر امروز"

رویا ها را باد شده اند

بیرون بیا ، بیا

بیرون تر از خودت که جایی نیست

اینجا .....

         هر جا

ابدیـت یــک روز بیشـتر

 

 

 

 

 

 

***

 

یک قاصدک در اتاق

 

هم  عین                                                         

   خوشحالی ست      

                                                                  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

 

 

 

نمی دانم شما سال 86 را چگونه آغاز و با چه حسی پایان بردید .  الان که روزهای پایانی  سال را پشت سر می گذارم احساس خوبی دارم .

از اینکه وقایع تلخ ( البته شانس آوردم که تلختر نشد) دیگر سراغم را نخواهد گرفت بسیار خوشحالم .  خوشحالم که 4 ماهی می شود که با شرکت کانادایی قرارداد بسته ام و اوضاع اقتصادی هم .... اِی بَدَک نیست و روز به روز بهتر هم میشه . اما مهمتر اینکه با علی مهاجر که برای تعطیلات ایران آمده بود  فیلم تازه ام را ساختم که اتفاقا علی از ونکوور تماس گرفت که تدوین " حرفه " را تمام کرده و از کانادا فیلم را به جشنواره می فرستد .

اصلا یادم رفته بود که فیلمم را معرفی کنم :      

                                                                     حرفه

 

                                                 نویسنده و کارگردان:   شکراله ذبیحی

                                                    مدیر فیلمبرداری :  علی مهاجر شجاعی

                                                                تدوین  :    علی مهاجر شجاعی

                                                                عکس :    میلاد سنایی

                                                                با همکاری افتخاری سینا سنایی

 

                                                              

حالا که حرفه تمام شده نمی دانم فرصت خوبی هست تا فیلم " برگی زرد" را کار کنم یا نه . البته به هوای سرد و دریایی مواج و آسمانی ابری احتیاج دارم . همه اینها یک طرف ، 6 بازیگر هم می خواهم که واقعا حوصله شان را ندارم . حقیقتا برای آدمی که اصلا به عنصری بنام بازیگر اعتقاد ندارد سخت است که به افراد یادآور شود که بازی نکنند .

اما ایام نوروز غیر از کارکردن روی فیلم تازه فرصت مناسبی هم برای فیلم دیدن و گشت زدن است . چند فیلم خوب دارم که فرصت دیدنشانرا نداشتم . البته خیلی دوست دارم مانند نوروز قبل سفری به خارج از کشور خصوصا تاجیکستان داشته باشم . دلم برای فارسی سره شنیدن لک زده . اصلا دیدن آدمهای تازه

خیلی لذت بخش است . از اینکه فرهنگ و تمدن ایرانی را میتوانی تمام و کمالش را آنجا ببینی .....

اینروزها چندتا فیلم خوب هم دیدم : فرش (عباس کیارستمی)  سنتوری (داریوش مهرجویی ) قلبا وحشی (دیوید لینچ) کیارستمی و مهرجویی را باید در لایه های دوم و سوم اثرشان ملاحظه کرد  . چقدر اعتراض چقدر دهن کجی ....  مهرجویی .... خیلی دلم بحالش سوخت . سرانجام خودش با اون قاچاق فیلم مثل شخصیت علی شد . مهرجویی اونقدر تلخ شده که انگار مهمان مامان و اجاره نشینها رو شخص  دیگه یی ساخته . مهرجویی با سنتوری علاقه مندان خاص خودش رو تو فیلمهای قبلیش میبره و یه چرخی می ده و دوباره برشون میگردونه نقطه ابتدا . در لایه سوم که من بیشتر دوستش دارم مهرجویی خودشو تو فیلمهای سابقش نقد که چی بگم ، قصابی میکنه . با اینکه از نظر من دایره مینا بهترین کار مهرجویی است اما این ، بهترین زمان برای ساخت سنتوری بود . نقطه شروع فیلم که علی از پله ها بالا میاد منو یاد ابتدای فیلم " تخم مار" برگمان انداخت . در تخم مار ما با زوال یک ایدئولوژی مواجهیم و در سنتوری با نمو و رشد و بالندگی کثافت . و چقدر این عریانی دهن آدمو سرویس می کنه. این خاصیت سینماست :

 

سینما از نقطه صفر آغاز نکرد . همه چیز را باید زیر سوال برد        روبر برسون

 

سنتوری ویران کننده هست . همانطور که فرش کیارستمی  برباد دهنده هست . از فرش ایرانی جز شعرش چیزی نمونده.... بعد چند بار دیدن هنوز حسرتش به دلم مونده . کیارستمی فیلمسازیه که خودش سبکی رو ایجادکرد و خودش هم اونو به بلوغ رسوند و با خودش هم تموم میشه . مثل کاری که شاملو انجام داد . برای همینه اوناییکه از سیاق کیارستمی استفاده می کنند قابلیتهای کمتری دارند و همینطور بازده کمتر.

 

سال 86 سال خوبی برای اثر نو هم بود . مطالب خوب و پرباری هم با خودش داشت . از النی کارایندرو گرفته تا پرایزنر و جیم جارموش و برتولوچی، کیارستمی ، پکین پا ی بزرگ، کیشلوفسکی و بزرگ مرد سینما روبر برسون دوست داشتنی . جای چند نفر هم خالی بود: سرجو لئونه ، جان فورد و ژان ویگو . حقیقتا اونقدر مطلب در مورد این سه استاد بزرگ زیاده که نمیدونم چطور باید ذهنم رو جمع و جورش کنم تا بتونم مفروضیاتم رو پیاده کنم .

سال86 برای حوزه هنری و بخش سینمای کوچک اون هم سال خوبی بود . فکر نمیکنم دیگه آدمهایی به پرشوری رحمان فیروزی ، علی ضیایی و خودم وجود داشته باشه که سینمای استان رو گرم کنه . فیلمهای خوبی پخش کردیم و سرو صدای خوبی هم داشت و البته خوشحالم که از شرش خلاص شدم .

سال 86 سال خوبی بود برای اینکه اونهایی که می بایست از ذهنم پاک می کردم رو خذف کردم و قید چندتا آدم بقول معروف فوتبالی ها ( دوست نما) رو زدم . اما دوتا دوست تازه پیدا کردم که ایول ....  خلاصه اینکه بیشتر از اینکه به فکر سال گذشته باشم برنامه های سال نو را آماده می کنم . طرح چند فیلم ذهنم را دنبال می کند و خودم را آماده آنها می کنم . با اینکه حتما در پائیز اثر دو اپیزودی را که با محمد سلیمانی قرارش را گذاشته ایم شروع می شود.......

بهر صورت با امید و آغوش باز لحظه ها و سال خوبی را آغاز می کنم.

 

                                            

 

 

   

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

 

 

بین چند فیلم مهم گیر افتادم . هیروشیما عشق من . مجموعه یی از چاپلین . سمفونی مورچه ها و ... پرسپولیس مرجانه ساتراپی چنان به دامم انداخت که از جا نتونستم بلند شم . تصاویر هولناک ، سیاه وسفید همچون اعماق سرزمین تنهای خودم . وقتی اونجایی که شخصیت آزادی طلبی به نام انوش  میگه  باید تاریختو حفظ باشی حتا اگه نفهمیش ، دگرگون شدم . و جایی که شخصیت مرجان به خدا میگه تو چرا جلو اونا رو نگرفتی که انوش رو نکشند؟ و خدا بهش میگه از دست من کاری بر نمی اومد ، به لرزه در اومدم .

صحنه های طنز و کمیک فیلم هم عالی کنار هم نشسته ، مثل اونجایی که مرجان مرد زندگیش رو پیدا می کنه و بعد یک عشق بازی یارو تازه می فهمه همجنس بازه !  نکاتی هم در مورد عشق وجود داره مثل این نکته که  میتونی  عاشق بشی اما گاهی اوقات طرفت هم عاشقت هست اما آدم زندگی تو نیست ..... ( مثل اتفاقی که برای من افتاد .... )

ساتراپی این قصه رو انگار سیال ذهن نوشته . بی حد و مرزی . داستان اونقدر روان و جاریه که بیننده عموما ازش جا می مونه . پرسپولیس و اونهم دیدنش در این روزهای بهمن ماه تکان دهنده است  : بقول ساتراپی :" آزادی رایگان به دست نمیاد "                                     

اگر پرسپولیس را ندیده اید حتما ببینید ،  غیر از اثری هنرمندانه قطعا انگیزه یی شگرف در وجودتان باقی خواهد گذاشت ...... حتما 

                                                               

 

 

                                                                    

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

                                                                      

خب سلام . شاید بیشتر از این چیزی برای عرضه دوستانه نداشته باشم که بگویم . بیشتر از یکماه است که دولت خدمت گذار گاز را قطع کرده و با زیرنویس تلویزیونی  به قطع برق هم تهدید شدیم ... گو اینکه غرب استان از بی آبی هم رنج می کشد . یاد ایران فیلمهای حاتمی و احساسات نابش بخیر

بکجا رسید کشور گل و بلبل؟از دولت خدمت گذار و قول الکی احمدی نژاد در مورد رفاه بگذریم ولی در عوض سرما داریم، تعطیلی داریم ، زندگی راکد داریم ، معتاد داریم . فقر و فحشا را باهم داریم . چند وقت پیش در یکی از نقاط اصلی شهر چکمه دختری را مامورها پاره کرده و بنده خدار ا با دمپایی فرستادند منزل . آدم چقدر از دیدن مامورها می ترسد . اگر بفکر ناموس هم نباشیم ، حقیقتا خود ما مرد ها هم امنیت نداریم .

مهم نیست که حدود 2ماه است که عده یی را بخاطر بهایی بودن زندانی کردند . آزادی دین، عقیده، قلم، زبان .... نه نه بنظر نمی رسد دیگر چیزی مه باشد .

اینروزهای سرد زیر کرسی .... البته هنوز هم از سینما خبری هست . زدم تو رگ 300  . دیدن تصاویر سیاه و وحشتناک ایران برایم اصلا عجیب نبود . تنها تاسفم این بود که چرا سیاهی را به آن زمان کشانده . قضیه اینجاست....زمان حال.

فیلمهای دیگری هم  چند باره دیده ام : تلائلو، راننده تاکسی ، مجموعه یی از چاپلین خصوصا موسیو وردو . اما از همه غافل کننده ترین قسمت این ماه خواندن نامه یی از غلامحسین ساعدی به همسرش بود . ساعدی را بخاطر واهمه های بی نام و نشانش دوست دارم و بعد عزاداران بیل . رئالیسم جادویی ساعدی را هم از مارکز بیشتر دوست دارم و شاید به خیلی ها خوش نیاید ، اما من کاملا با این نظر که مارکز سبک را از ساعدی وامدار است موافقم . نامه را از سایت دیباچه وام گرفته ام که همینجا کمال تشکر و امتنان را دارم

 

 

 يادداشتهاي غربت                                                                                      

غلامحسين ساعدي

   الان نزديک دو سال است که در اينجا آواره ام و هر چند روز را در خانه يکي از دوستانم به سر ميبرم. احساس ميکنم که از ريشه کنده شده ام. هيچ چيز را واقعي نمي بينم. تمام ساختمانهای پاريس را عين دکور تئاتر ميبينم. خيال ميکنم که داخل کارت پستال زندگي ميکنم. از دو چيز ميترسم: يکي خوابيدن و ديگري از بيدار شدن. سعي ميکنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديک صبح بخوابم. در فاصله چند ساعت خواب، مدام کابوسهاي رنگي ميبينم. مدام به فکر وطنم هستم. مواقع تنهايي، نام کوچه پسکوچه هاي شهرهاي ايران را با صداي بلند تکرار ميکنم که فراموش نکرده باشم. حس مالکيت را بهطور کامل از دست دادهام، نه جلوي مغازهاي ميايستم، نه خريد ميکنم، پشت و رو شدهام. در عرض اين مدت يک بار خواب پاريس را نديدهام. تمام وقت خواب وطنم را ميبينم. چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهي شده برگردم به داخل کشور. حتي اگر به قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شدهاند. همه چيز را نفي ميکنم. از روي لج حاضر نشد زبان فرانسه ياد بگيرم و اين حالت را يک نوع مکانيسم دفاعي ميدانم. حالت آدمي که بيقرار است و هر لحظه ممکن است به خانهاش برگردد. بودن در خارج بدترين شکنجهها است. هيچ چيزش متعلق به من نيست و من هم متعلق به آنها نيستم. و اين چنين زندگي کردن براي من بدتر از سالهايي بود که در سلول انفرادي زندان به سر ميبردم.
در تبعيد، تنها نوشتن باعث شده من دست به خودکشي نزنم. از روز اول مشغول شدم. تا امروز چهار سناريو براي فيلم نوشتهام که يکي از آنها در اول ماه مارس آينده فيلم برداري خواهد شد. اين سناريو کاملاً در مورد مهاجرت و دربهدري است و يکي از سناريوها جنبة«آله گوريکال»  (تمثيلگونه) دارد به نام مولوس کورپوس. در ضمن، دست به کار يک نشرية سه ماهه شدهام به نام الفبا که تا امروز سه شمارة آن منتشر شده و هدف از آن زنده نگه داشتن هنر و فرهنگ ايرانی است.
بله، مشکلات زبان به شدت مرا فلج کرده است. حس ميکنم چه ضرورتي دارد که در اين سن و سال زبان ديگري ياد بگيرم. کنده شدن از ميهن در کار ادبي من دو نوع تأثير گذاشته است: اول اينکه به شدت به زبان فارسي ميانديشم و سعي ميکنم نوشتههايم تمام ظرايف زبان فارسي را داشته باشد. دوم اينکه جنبه تمثيلي بيشتري پيدا کرده است و اما زندگي زندگي در تبعيد، يعنی زندگي در جهنم. بسيار بداخلاق شدهام. براي خودم غيرقابل تحمل شده ام و نميدانم که ديگران چگونه مرا تحمل ميکنند.
  دوري از وطن و بيخانماني تا حدود زيادي کارهاي اخيرم را تيزتر کرده است. من نويسندة متوسطي هستم و هيچوقت کار خوب ننوشتهام. ممکن است بعضيها با من همعقيده نباشند. ولي مدام، هر شب و روز، صدها سوژه ناب مغز مرا پر ميکند. فعلاً شبيه چاه آرتزينی هستم که هنوز به منبع اصلي نرسيده، اميدوارم چنين شود و يک مرتبه موادی بيرون بريزد.

 

به نقل از کتاب: پژوهشگران معاصر ايران – هوشنگ اتحاد – نشر فرهنگ معاصر
حروفچين: فريبا حاج دايی


نسخه قابل چاپ
شناسه : PA1857
تاريخ ارسال : سه شنبه 25 دی 1386

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت   توسط شکراله ذبیحی  | 

 

 

 به نظرمن اگر می خواهی فیلم ساز شوی باید همه بالا وپایین زندگی وعشق ورنج را تجربه کنی        سام پکین پا

  بي ترديد سكانس پاياني هر فيلم، مهم ترين بخش يك اثر سينمايي است. گاهي اوقات، دقايق يا ثانيه هاي پاياني يك فيلم، مهم ترين عاملي است كه تماشاگر درباره موفقيت يا شكست آن قضاوت مي كند. بيشتر تماشاگران سينما دوست دارند هرچه زودتر به سرانجام فيلم پي ببرند. آن ها مي توانند كاستي هاي احتمالي اثر را ناديده بگيرند به اين شرط كه پايان آن، هيجان انگيز باشد يا نفسهايشان را در سينه حبس كند. ارائه يك پايان خوب و سنجيده در عرصه فيلم سازي، كار دشواري است. به ويژه اين كه اغلب فيلم سازان صرفا مي خواهند توقعات تماشاگر فيلم شان را برآورده كنند و بهترين راه را نيز در ارائه يك پايان خوش مي دانند. به تازگي يكي از نويسندگان روزنامه اينديپندنت، برترين پايان بندي هاي فيلم هاي سينمايي را در فهرستي ارائه كرده است. ويژگي اصلي انتخاب اين فيلم ها، ارائه پاياني تفكربرانگيز و تكان دهنده بوده است.وي در ادامه مطلب خود، فهرست اين ١٠ فيلم و بررسي سكانس هاي نهايي برخي از آنها را آورده است:

١ - «اين گروه خشن» (سام پكين پا- ١٩٦٩)، ٢- «محله چيني ها» (رومن پولانسكي-١٩٧٤)، ٣- «كازابلانكا» (مايكل كورتيز-١٩٤٢)، ٤- «مرد سوم» (كارول ريد-١٩٤٩)، ٥- «مكالمه» (فرانسيس فورد كوپولا-١٩٧٤)، ٦- «زندگي خصوصي شرلوك هولمز» (بيلي وايلدر-١٩٧٠)، ٧- «جمعه خوب طولاني» (جان منكيه ويتس- ١٩٨٠)، ٨ - «حالا نگاه نكن» (نيكلاس روگ- ١٩٧٣)، ٩- «شمال از شمال غربي» (آلفرد هيچكاك-١٩٥٩)، ١٠ - «گرفتن پلهام ١٢٣» (جوزف سرجنت-١٩٧٤)

 اين گروه خشن- تمام اين فيلم در سكانس پاياني آن خلاصه مي شود. آن جا كه گنگسترهاي محبوب «پكين پا»، به آخر خط مي رسند و وارد يك بازي بدون برد مي شوند. سكانسي كه فصل جديدي در نمايش خشونت بر پرده سينما گشود. «رابرت رايان» اسلحه «ويليام هولدن» را برمي دارد و جلوي دروازه قلعه اي مي نشيند. قلعه اي كه تصوير دنيايي مي باشد كه به پايان رسيده است. خنده تلخ او و «ادموند اوبراين»، روي تصاوير اجساد «هولدن»، «بورگناين»، «اوتس»، «جانسون» و «سانچز» مونتاژ مي شود و تاثير دوچنداني بر تماشاگر مي گذارد. اين پايان باشكوه برازنده فيلمي درخشان است. «پل شرايدر» زماني گفت: «اين پايان، احساسي ترين پاياني است كه تاكنون در سينما ديده ام.» ارائه اين پايان فقط از عهده كارگردان هوشمندي مانند «پكين پا» برمي آيد. او در فيلم ديگرش به نام «این فرار مرگبار» نيز با ارائه يك پايان باز و نمايش قهرماناني كه انگار از زندان بزرگي به نام آمريكا گريخته اند، سرخوشي توصيف ناپذيري را به تماشاگر خود هديه مي دهد.

 كازابلانكا- پايان درام جنگي «كورتيز»، دور از انتظار تماشاگر است. «بوگارت» در نقش «ريك» با كمك به زن جوان، براي فرار از كازابلانكا و رها كردن او از چنگ كاپيتان «رنو»، ثابت مي كند كه هنوز عاشق اوست. اما چه كسي مي تواند پيش بيني كند كه او «ايلسا» (اينگريد برگمن) زني را كه زماني دوست داشته و اكنون به او رسيده است، به سوي سرنوشتش روانه كند. «ريك» با شليك به ستوان «استراسر»، يك جبهه سياسي جديد در جنگ جهاني دوم گشود و كاپيتان «رنو» خودخواه را به يك ميهن پرست، تبديل كرد. جمله: «مظنونان هميشگي را دستگير كنيد» كاپيتان «رنو» در اين فيلم ، بسيار مشهور است. هم چنان كه «ريك» و «رنو»، پشت به دوربين شانه به شانه يكديگر در مه دور مي شوند، تماشاگر تنها شاهد شكل گيري يك رفاقت تحسين برانگيز بين اين دو نيست بلكه نظاره گر نوعي اتحاد و يكپارچگي است كه سرنوشت جنگ جهاني دوم را تغيير داد.

مرد سوم - «گراهام گرين» فيلم نامه نويس اثر، از همان آغاز، «هالي مارتينز» (با بازي جوزف كاتن) را، از لحظه ورودش به وين ويران پس از جنگ جهاني دوم، براي شركت در

 

تشييع جن